STEPHANE HUMBERT LUCAS 777 - O Hira

استفان هامبرت لوکاس 777 او هیرا

مردانه - زنانه
کد کالا : ATR-37089
نوع عطر : نا معلوم
check icon ضمانت اصالت کالا
مشخصات رایحه
مشخصات تولید
کشور مبدأ : فرانسه
سال عرضه : 2014
کد کالا : ATR-37089
check icon ضمانت اصالت کالا
تعداد بن این کالا : 0
بن های فعلی شما : 0
می‌توانید مصرف کنید : 0
قیمت پس از مصرف بن ها
تماس بگیرید
رای کاربران
  • عاشقشم
    9
  • نمی پسندم
    6
  • - 25 سال
    0
  • + 25 سال
    0
  • + 45 سال
    3
  • روزانه
    0
  • رسمی
    3
تعداد رای های ثبت شده : 38
ترکیبات اعلام شده
توضیحات

STEPHANE HUMBERT LUCAS 777 O Hira - استفان هامبرت لوکاس 777 او هیرا

محصولی شیک و جذاب که در سال 2014 میلادی عرضه شده است. این عطر توسط برندی مطرح به نام استفان هامبرت لوکاس 777 به بازار عرضه شد و رایحه آن گرم می باشد . عطار آن استفان هومبرت لوکاس می باشد و در دسته عطر های رایحه های شرقی قرار می گیرد. از اسانس های بکار برده شده در این عطر می توان به کهربا، چرم ، روایح چوبی، بوته وحشی جاوی ، کهربا، دارچین ، دانه تونکا ، مشک ، وانیل اشاره کرد.

برند استفان هامبرت لوکاس 777
عطار استفان هومبرت لوکاس
طبع گرم
سال عرضه 2014
گروه بویایی رایحه های شرقی
کشور مبدأ فرانسه
مناسب برای آقایان و بانوان
اسانس اولیه کهربا، چرم ، روایح چوبی، بوته وحشی جاوی
اسانس میانی کهربا، دارچین
اسانس پایه دانه تونکا ، مشک ، وانیل
نمره کاربران
O Hira-استفان هامبرت لوکاس 777 او هیرا
رایحه
7
5 رای
ماندگاری
8
5 رای
پخش بو
7.8
5 رای
طراحی شیشه
9.8
5 رای
این عطر برای من یاد آور ...
عطرگرام
نظرات کاربران (16 نظر)
راهنمایی مطالعه نظرات :
* نظرات اصلی که بدون خط آبی هستند نظرات مرتبط با محصول می باشند. نظرات پاسخ که با خط آبی هستند ممکن است از بحث در مورد این ادکلن فراتر رفته باشند.
** برای مطالعه نظراتی که صرفا مرتبط با این محصول هستند نظرات اصلی را مطالعه نمایید.
شباهت های نزدیکی به امواج هانر مردانه داره . همون بوی پوست گردو مانندکه یه ذره نمکی تر و شفافتر
07 دی 1400 پاسخ تشکر
3 تشکر شده توسط : معین هاشمی ایرن

غروب
هر روزه ، غروب
به تقریب
خصوص در سرمای زمستان
که یادآور مرگست و درختان مرده اند
به یاد آن شب که پریدم ! و دیدم !
تا مباد که فراموش شود که آدمی را الفتی ست با فراموشی
لباسی در خور دیدار یار
همچون همانی ، در آن دیدار
و عطر که مهمترین بخش است
همچون وسواس پری رویان
که این بار چه بپوشم !
و این بار نیز همین پوشم ، چو تقریب به هر بار ، به تقرب
که شایسته ی دیدار یار است به یاری
به سمت ماشین میروم که او نیز سرما دیده ی زمستان است .
گربه ای به سمتم میدود ، دور پاهایم میچرخد
هان ! تو نیز میدانی که میروم به کجا !
و میروم ! به کجا ؟ چه کس داند !
چو هر بار ترانه ای پخش میکنم به سلیقه
تقدیم به یار
و در ذهن مرور میکنم آن شب را
و این آخرین لحظه ایست که با خبر ام
که میبینم ، که میشنوم ، که میبویم !
و می آید به سرعت ! تو گویی او نیز منتظر ست !
و ریز ترین ذره ای از او ، تمام ِ من و تمام دنیایم را زیر و رو میکند به انتهای قدرت !
پس آنگاه
میرقصم ، میگریم ، میروم ! به کجا ؟ چه کس داند جز او ؟
چشمانم دیگر نمیبینند جایی را
به گوشه ای ، آرام میخزم
و مینگرم ، این همه مردم را !
به چه می اندیشند اینان ؟؟
به روز دگر ؟ به نان دگر ؟ تا کجا ؟؟
پس آنگاه به دیدار نمی اندیشند ؟؟
از کجا دانم ! لیک دانم که بسیارند و گوناگون
و دانم کودکی دارند در انتظار دیگر نان !
نمیخواهم اکنون ، فکر ام درگیر نان شود
و چون در ذهن به ماه میروم و باز که مینگرم
هییییچ موجود نمیبینم جز کره ای زیباترین
اینجا دیگر نه نان هست نه غم نان .
و باز ، تنها میشوم ، با او !
به یاد می آورم پرواز آن شب را ، به سرعت باد
تنها میشنیدم ، صدای حرکت باد را در کت و کراوات ام از شدت سرعت !
چه لذتی داشت پرواز به سرعت نور !
پشت چراغ ایستاده ام و گذران عمر میشمارم
مرسدسی میلیاردی کنارم می ایستد . به راننده اش توجه میکنم ، چو هر بار به تعقل و اکتشاف حقیقت ، برخی از ایشان را خدای ما لایق دیده است به ثروت ، و برخی نه ! دلیل هر دو را میدانم .
نمیخواهم او را توصیف کنم که آموخته ام منع ، عواقب دارد
دخترکی پری رو در کنارش و گردنش را نوازش میکند
از سمت دیگر من جوانی به سمت او میدود
شیشه را پایین نمیکشد
ثانیه های عمر تمام شد ، حرکت میکنیم !
در آینه میبینم جوان به سمت سطل زباله ی ساندویچ فروشی میرود
آتش میگیرم ، دور میزنم و دوباره همانجا توقف میکنم
دست در داشبورد میبرم ، مدتی ست به تکرار ، که هر روز تعدادی کاغذ جمع میکنم ، از هزار تا ده هزاری
هر روز به وسع ، تا به حدود چهارصد تکه برسد
برای او فرق ندارد این کاغذ چه میزان صفر دارد
لیک برای ما ، دارد ، که هر چه بیش پس لطف او بیشتر
پس آنگاه میگویم با خدایم
که این آماده شد به وسع ، از فرستاده های خودت
و این چون همه ، از آن توست به اختیار
اولین کس که بیاید به تقاضای کم حتی ، همه بدهم
معتاد است ؟ چه بهتر ، که او دو غم دارد .
ثروتمند است ؟ به من چه کار
قضاوت با من نیست ، که واسطه ام و اسرار ندانم
اولین نفر ، از این لحظه
اختیار این پول با من نیست که خود بروم ، که عهدی دارم .
مرسدس ندارم که پراید ، که این هم خود دادی و منت دارم
خدایا این یک بار اجازه ی انتخاب بده
که دل ام سوخت بر این جوان
چراغ بالای سر روشن میکنم بلکه لباس ام گول اش بزند و بیاید به تقاضا . خدایا بیار اش
نگاهم میکند ، لبخند میزنم
و می آید !
و این معجزه ی امروز من !
نمیگذارم هیچ بگوید و تقدیم اش میکنم
میرود ، می ایستد و دوباره می آید با چشمان خیس
میگوید : آقا میشود پیاده شوی تا تو را در آغوش بگیرم ؟
میخواهم چیزی بگویم اما میترسم فکر کند گریزان ام از آغوش اش .
پیاده میشوم و تنگ در آغوش اش میگیرم
چه لذتی دارد آغوش اش ، چه لذتی دارد آغوش اش
میگرید ، میگریم
و خدا اینجاست ! لذت اش این است .
و الان میگویم که : من نیز چون تو فقیر ام اما هر دو خدا داریم که فرموده فقرا خانواده ی من اند .
و این داد شخصا برای تو
و گفت بگو تو را میبینم و این فراموش نکن
از او تشکر کن و او در آغوش گیر که من خود مثل تو ام
و محتاج او .
و میگوید خداراشکر و میرود
و میگویم خداراشکر و میروم

و بازمیگردم در حالیکه معطرترین ام !
به عطر دیدار
که چشم هایم باریده است آن را !
خدای ، همیشه نزدیک است به دیدار

و این نگفتم که دوستان ام بدانند که من خوب ام !
که از من رو سیاه تر درین دنیا نباشد .
و گفتن اش تمام ثواب اش نابود کرد !
لیک گفتم تا اگر دوستانی از همکیشان ام تجربه نکرده اند ، تجربه کنند که مستی و نشئگی همزمان بچشند به حد اعلا
هر چند میدانم هرآنکه معطر است معطریت داند
امید به دیدار یار
08 دی 1400 پاسخ تشکر
36 تشکر شده توسط : جناب پچولی الف ش
واقعا روح و روانم مشعوف و معطوف شد با این انشایه حقیقی که نه از روی کسی و یا داستانی بلکه از روی اتفاقات و اموراتی که در این چند ساله عمر میگذرد نشر شد زنده باشید جناب سخیه موثق و موقر.

[EDITED] 1402/04/25 12:08
24 تیر 1402 پاسخ تشکر
10 تشکر شده توسط : فاطمه فیضی امیر علوانی
کامبیز خان اونروز که این رایحه را تفسیر کرد اشک در چشمان من حلقه زد .کانسپتی در خور این عطر اصیل و نجیب که برگرفته از فضای عرفانی و ربانی هست که هنگام استفاده ازین عطر فضای محیط را آکنده می‌سازد. فضایی راستین و فضایی پر از سکوت که سکوت در آن فریاد می‌زند عطر سنگین است ولی فضای عطر بر خلاف مورتال اسکین با اینکه سنگین است ولی نورانیست مورتال اسکین آخر تباهی و تاریکی را در ناسوتی ترین وجه ممکن به تصویر می‌کشد و اوهیرا نور و روشنایی و عروج را در لاهوتی ترین وجه ممکن.این کار فقط از چند عطار ساخته است یکی از آنها عالیجناب استفان لوکاس هامبرت است.عطری نه برای خوشایند و بازخورد که برای کمک به خلصه معنوی در مکان و زمان مناسب .عطریست که یک عطر باز تاکید میکنم عطرباز باید داشته باشد .چون مورد پوشش آن در طول زندگی برای یک فرد عادی ممکن است از تعداد انگشتان یک دست فراتر نرود.از جناب سخی و همچنین از شما که مطلب جناب سخی را به گوش جان نیوشیدید سپاس.
24 تیر 1402 پاسخ تشکر
30 تشکر شده توسط : جناب پچولی امیرعلی نجاتی
جناب سخیِ نيك پندار و نیک گفتار و نیک رفتار:
بارها و بارها این متن را خوانده ام و لذت برده ام و بر شما درود فرستاده ام. و در آینده باز هم خواهم خواند… پاینده باشید 🌷

بی آزاری و سودمندی گُزين
كه اينست فرهنگ و آبين و دين
27 اسفند 1402 پاسخ تشکر
19 تشکر شده توسط : Bizi مهریار

اوهیرا بیشتر از اینکه یک رایحه خوش باشه (تعریفی که عامه از عطر دارن ) یک حالت یا حس میتونه باشه
فضای تاریک و مرموز ماحصل روغن های مختلف مثل کاج قیرغان راک رز ، لابدانوم و....
بنظرم به هیچ عنوان راحت پوش نیست
16 فروردین 1402 پاسخ تشکر
7 تشکر شده توسط : جناب پچولی معین هاشمی

چه دلگیری ای که نبودنت تنهایی ابدی انسانی

عطری از اعماق دریاها و نمایشی فراتر از عنبر نایاب. اُ هیرا، تفسیری از فسیل است؛ چالش انگیز، جاودانه، نفیس و بی همتا. هنر استفان هامبرت در ارائه چنین فضایی با استفاده از حجم بالای لادن، رزین‌های گیاهی و نوت‌های دریایی منحصربفرد، ستودنی است. اُ هیرا، تصویری از امبر گریس استخراج شده از اعماق دریاها است، حیوانی، دودی، نمکین و دریایی. بوی تنهایی می‌دهد. اوهیرا مرجع عنبر است شاهکار استفان هامبرت لوکاس نهایت تنهایی است. رایحه اعجاب انگیز، راز آلود و ناب، خالص، پالوده و غنی.

این جواهر ناب تاج کلکسیون اس هاش ال که خالص‌ترین رایحه امبر گریس ساخته شده به دست انسان است. رزین، شور، عنبر دریایی با کمی عنبر فسیل شده، عود و لابدان است. کاملن درخشان و خیره‌کننده مانند یک الماس عجیب و غریب، این برای کسانی است که صرف نظر از قیمت مرتبط با آن، چیزی جز مطلق مطلق نمی‌خواهند. زیبایی ظریف اما آه بسیار نفسگیر است، کامل، گرم، پودری، شیرین، شور، حیوانی و دودی است. داستانهای عجیب و غریب شبهای عربی است. دوستداران و علاقه مندان به غریبه‌های شرقی، این یک الماس است که متعلق به مجموعه شماست ولی حیف نمی‌شه پوشیدش فقط باید بوش کرد تا مستش شد.

اُ هیرا احساس درونی بشر، مخصوصن عواطفی چون ترس، نفرت، عشق و اضطراب به نمایش می‌گذارد که در آن هنرمند برای القای هیجانات شدید خود از رنگ‌های تند و اشکال کج و معوج و خطوط زمخت بهره می‌گیرد. استفان هامبر برای رسیدن به اهداف خود رنگ‌های تند و مهیج و ضربات مکرر و هیجان زدهٔ قلم مو و شکل‌های اعوجاج یافته و خارج از چارچوب را با ایجاد ژرفانمایی و بدون هیچگونه سامانی ایجاد می‌کند و هر عنصری را که آرامش‌بخش و چشم‌نواز است از کار خود خارج می‌کند.

وقتی اُ هیرا این شاهکار تاریخ عطر می‌بویم یاد تابلوی جیغ ادوارد مونک می‌افتم. معروف‌ترین و ستایش شده‌ترین اثر اکسپرسیونیسم تاریخ. تابلویی که باعث می‌شود بیننده‌اش احساس وحشت ‌کند و انرژی ویرانگری را به نمایش می‌گذارد که نمی‌توان مهارش کرد. جیغ بخشی از سه گروه آثار مونک با مضامین عشق، رنج و مرگ است که خود مونک آن‌ها را مجموعاً «کتیبهٔ زندگی» می‌نامید. مونک چه شورانگیز می‌سراید: آسمان ناگهان به رنگ سرخ‌آبی درآمد. من ایستادم، به نرده‌ها تکیه دادم و تا وقتی که خسته شدم همین‌طور به ابرهای شعله‌ور که به رنگ خون درآمده بودند و شهر را فرا گرفته بودند، نگاه کردم. دوستانم رفتند، اما من آنجا ایستادم و از ترس می‌لرزیدم. من این جیغ ابدی و عظیم طبیعت را احساس می‌کردم.
09 دی 1402 پاسخ تشکر
38 تشکر شده توسط : جناب پچولی خلفی

به ماهی نمک سود شده مقداری دارچین و روغن اضافه کنید
09 دی 1402 پاسخ تشکر

نیشان همه جمعند به حلقه عطاری
انگشت به دهان از اُحِرا انگاری
انسان به هوس رفت از این غار کهن
تو رازی و در غاری و غاری، آری!

خب بله... می‌شد به جای این قطعه مهمل یک دقیقه سکوت کرد؛ یعنی پنج شیش خط نقطه گذاشت و رد شد، ولی حیف نبود؟
گفتم یه چیزی گفته باشم...
همیشه باید یه چیزی گفت؛ حرفْ حرفْ حرفْ. به قول کوندرا: اَاَاَاَاَ. باید یه صدایی باشه. نمی‌شه که سکوت کرد.
سکوت برای اُ-حیراست.
ما سلاخی‌شده رقابت تام فورد با ناسوماتو‌-ایم. دادی نزنیم و حرفی نگفته باشیم، که فرزند زمانه خودمان نیستیم و اسید نوکلئیک‌‌هامون تو یه لحظه سرنگون می‌شند و خودمون از فروپاشی مولکولی تجزیه می‌شیم.

شنیده‌ایم که فلسفه آدمی را به حرف می‌آورد و عرفان او را به سکوت.
اُ-حیرا خودِ سکوت است. دقیقا کرانه تنگ مغاکی‌ست بی‌نغمه. گوش‌هایتان را رها کنید... جز چکه آبی از عنبری نمکین بر پیکر زبر و نور ندیده‌ی خزه‌ای سحرآمیز چیزی می‌شنوید؟
ذهن‌تان را از بررسی نت‌ها رها کنید. این کار فقط از یک تازه‌کار برمیاد:
خب شاگرد! برو بو‌ بکش بین که چه سان هومبرت، چرمی حیوانی در معیت کهربا و چوب و عنبری فخیم را زاده است. بوئیدی؟
حال بفرما: مرحبا!

نه! نه! اشتباه نکنید. به گند نکشید وسعت یقظه‌ای که در این رایحه خوابیده‌رو با پیدا کردن فسیل کهربایی که در همان ابتدا زیر پای مشتی حیوان زخمی له شده‌. فقط ببوئید و تجربه کنید. بی‌خیال تفکیک! جستجوی نت‌ها در این کار، شیوه‌ی صنعتگری‌ست. قیمتش‌رو هم یواشکی زمزمه کنید! خودشم خجالت می‌کشه از این رقم.
آخه می‌دونید؟
مغرور نیست و خالی از عُجب زندگی می‌کند. استادی‌ست در نهایت فروتنی؛ طبیعتی‌ست مخفی زیر یک کوهستان؛ حقیقتی در کنه غار؛ الماسی در عمق؛ پنداری که هیچ نیست: آبی‌ست بی‌مصرف پشت والفی در حدود اختیارات برج مراقبت؛ گویی که اصلا بویی ندارد، ولی فقط کافیست کمی بیشتر نزدیکش شوید و افشانه‌اش را لمس کنید؛ معجزه را خواهید دید؛ رقم ثقل‌ چرم‌گونش را خواهید خواند و آن وقت در خیال خود هر چه نیش دارید را به حضورش کشانیده، امر بر سجده در محضرش خواهید کرد.

اُ-حیرا گویی در دفع خطیبان و سخنرانان ساخته شده. این ببوئید و ساکت شوید! گوش مظلوم و ساده‌لوح انسان را بس است صدای زبر و گوش‌خراش شما شنیدن!!! بگذار مشک آنی باشد که خود می‌گوید و بینی انسان شاید که لایق چیزی شبیه اُ-حیرا شود. رخصت دهید به دور از دنیای شلوغ و عربده‌کش شما کمی خلوت کنیم. به خود رسیم و انزوایی برای خود بیابیم.
بلندگوها را از برق بکشید و لب‌ها را بدوزید. شرکت‌های تبلیغاتی را منفجر کنید و بودجه‌شان را قطع؛ که این گوشه، انسان را به خلوتی نیلی و لام و لیّن احتیاج است؛ به اُ-حیرا، به سکوتی نغز و شهودی سرخ نیاز افتاده.

بس است هر چه اسارت در بند زبان کشیدیم. بگذارید سکوت کنیم، بببینیم، حس کنیم، لمس کنیم و حظّ بَریم. اگر این زبان لع.نتی نبود، یا حداقل اگر چنانی که هست نبود، بشر چه به سهل، حقیقت هستی و اشیا را [نه به عقل که] به چشم‌ درمی‌یافت.
زبان!!! این شیطان فریبکار فهم و ادراک (گرچه سودمند و ضروری).

اُ-حیرا همانی‌ست که عقل را مسدود کرده، چشم را خواهد گشود؛ پای چوبین‌ را جان خواهد داد و چشم کور را نور. نغمه‌ای اعتیادآور، متصل، در انبساطی نورانی و متضاد با خواب و غفلت(که غفلتی از غیر خود)، نوعی افشای حقیقت،
شهودی که بیش از دوازده ساعت طول خواهد کشید و پخش؟
گفتم که سوال‌های پیش پا افتاده‌ی ناشیانه ممنوع‌. فقط غرق شوید در این حجم غلیظ یقظه و غلیان آگاهی!

عنبری‌ست نه چنان که قبلا بوئیده‌اید، کهربایی‌ست بینی‌ربا با دوز بالای لبدانوم که به همراه دارچین، شیرینی عسل‌گونی وارد کار می‌کنند که در هاله‌ای از دود خفیف، شوریِ واضحِ عنبر را همراهی می‌کنند تا بلکه در این صومعه‌ی چوبین عربی، اعتکافی در ژرفای خویشتن شریف آدمی رقم زنند. چرم هم که هست، به من ربطی نداره. هیچوقت ربطی نداشت:)
دقت می‌کنید؟ روایح رزینی، چرمی، دودی و حیوانی از همان ابتدای اسپری با شما همراهند.
حضور این حجم از روایح ثقیل و پیچیده و مرموز در این کار پوشیدنش‌رو برای خودتون تقریبا محال و تحملش‌رو برای دیگران دشوار و فضای کلی‌ش‌رو معنوی و {معنا}دار می‌کنه.
اسمش روشه. اگر غاری پیدا کردید که در آن تنها بمانید و هیچ صدایی ازتون درنیاد، استفاده‌اش کنید؛ یا بگریزید به دالان‌های تو در توی روان خودتان و اگر این یکی را هم ندارید، پس این عطر برای شما نیست.
فقط از بغلش رد بشید. گویی غاری‌ست که متوجهش نشده‌اید.

بالا چه خواندید؟
مشتی شطحیات لاطائل از کسی که نه عارف است نه شاعر. هیچی نیست: خودش، در جهان کدر خودش الفاظی [صرفا] به هم می‌بافد و سرخوش است از این درهم‌سرایی. همه‌شون‌رو بی‌خیال! فقط به خود و جهان خودتان تکیه [و اعتماد] کنید!
چه بسا اُ-حیرا برای شما، سرود شادی و عیش جوانی باشد. کسی چه می‌داند؟

برایتان جهانی پر از «سکوت» و غرقه در «حقیقت» و معطر به «اُ-حیرا» آرزو می‌کنم:)
دوتای اولی آنقدر سخت هست که نزدیک به محال؛ سومی هم با صعود حماسیــی که دلار داره، محال‌تر.
بنابراین هیچ آرزویی واستون ندارم. همین هوایی‌رم که تنفس می‌کنید، دوست داشته باشید. می‌گن در آینده فقط کسایی می‌تونن تنفس کنن که بینی‌شون سه تا سوراخ داشته باشه یا سوراخ‌های بینی‌شون اونقدر بزرگ باشه که تو تابستون جای کولر وصل کنند به ادارات تا برق هم هدر نره؛ تکامل پیدا کنید تا تنفس توانید کرد: هوای خنک بدهید و تنفس بگیرید. بیچاره اینایی که دماغشونو عمل کردن... و بی‌چاره‌تر اونایی که دماغشون فقط یه سوراخ داره:)
کم کم باید از اسب تورین «واقع‌گرا» یاد بگیریم و بی‌خیال همه چیز بشیم

قرار بود یه متن عرفانی نزدیک به روایت اُ-حیرا بنویسما. متن بیچاره رفت داخل کاکتوسا پر خار و خلنگ و زیل شد و یک رااااست از عطرافشان و در مقابل چشم‌های نازنین شما سر درآورد. عذر و شرم.

باشد که خاکستر جنازه متنم شما را خوش آید، باشد...!
28 بهمن 1403 پاسخ تشکر
26 تشکر شده توسط : هاشم پور Mahmoudreza ganjali
درود به ابسرد عزيز

تو چند تا نقد اولي كه داشتي شك داشتم. ولي الان تقريبا مطمئنم.
نفست گرم.

💐💐
28 بهمن 1403 پاسخ تشکر
12 تشکر شده توسط : حسن شجاعی مهربد
درود بر شما کاوه جان
گر چه متعلِّق شک و یقین‌تان برایم مبهم است و محتاج توضیح، ولی خرسندم که شکی داشتید و [حداقل تقریبا] بدل به یقین شد:)

امید که هر چه سد شک است به همین سادگی بشکند و موج یقین به ساحل صحراسان اندیشه‌هایی که دچار شک‌اند برسد؛ که شک گرچه مسیری‌ست ضروری، ولی رستمی می‌خواهد که از هفت‌خوان آن بگذرد و سوار بر رخش دل، زنده در آرامش قلمرو یقین پرسه زند.
بعضی‌ها هیچوقت نتوانستند به این مهم برسند. بی‌چاره‌ها!

چه می‌جوییم؟
نمی‌دانم. شاید مهر، حقیقت، زیبایی یا ... خویش را.


خارج از قسمت:
قطعه‌ای از شیمبورسکا یادم افتاد به قرار زیر که بی‌ربط به متنی که ذیل اُ-حیرا نوشتم، نیست:
تصور کردم به فضا رفته‌ام. بالای همه‌ی ابرها و لایه‌های آن جا گرفته‌ام. از آن بالا به زمین نگریستم و به آن گوش کردم و دیدم بیش از پیش شلوغ است. با خود اندیشیدم که در قدیم، زمین بسی ساکت‌تر بوده است. به راستی که زیاد حرف می‌زنیم. همه حرف می‌زنند؛ بیش از نیاز. به زعم خود که حرفی گفتنی دارند؛ ...

نباید زیاد حرف زد. سکوت سراپرده‌ای‌ست که هر چه موج صداست، در آن صفر خواهد شد.

خارج‌تر از قسمت:
این‌ها همه شعربافی‌ست. مطلق‌ترین سکوت هم با جیرجیرِ جیرجیرکی محکوم به مرگی‌ست حواس‌ پرت.
پس حداقل بگذارید در کنار جیرجیرِ جیرجیرک، خودمان هم شعری چیزی بخوانیم:)
29 بهمن 1403 پاسخ تشکر
22 تشکر شده توسط : هاشم پور Mehran

Atrafshan logo
عطرافشان
پشتیبانی سایت
عطرافشان
سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟