سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟
.RANIA J Cuir Andalou - رانیا جی کوئیر اندلو عطری مردانه - زنانه ، شیک و خوش بو می باشد که در سال 2016 به بازار عرضه شده است .
رانیا جی کوئیر اندلو در دسته عطر های رایحه های چرمی قرار می گیرد طبع آن گرم است.
عطری که توسط عطرساز برجسته رانیا جوانه خلق شده است .
اسانس های بکار برده شده در این عطر بهار نارنج، رز ، نعناع هندی ، خس خس ، بنفشه ، زنبق ، چوب صندل سفید ، چرم ، عود، زعفران ، فیبر بیدستران می باشد.
برند | رانیا جی |
عطار | رانیا جوانه |
طبع | گرم |
سال عرضه | 2016 |
گروه بویایی | رایحه های چرمی |
کشور مبدأ | فرانسه |
مناسب برای | آقایان و بانوان |
اسانس اولیه | بهار نارنج، رز ، نعناع هندی ، خس خس ، بنفشه ، زنبق ، چوب صندل سفید ، چرم ، عود، زعفران ، فیبر بیدستران |
نمیفهمد
شاید حتی احمق باشد
بیش از حد ناتوان است
هیچ کاری بلد نیست
مدام گوشهای میخوابد و کاری ازش برنمیآید
همه چیز را زیادی جدی میگیرد
اگر ولش کنی فقط گوشتی است که به زور رشد میکند
هیچ مطالعهای نمیکند
هیچ شعری نمیخواند
هیچ دوستی ندارد
وارد اجتماع نمیشود
خودخواه است و طمّاع
گاهی عصبانیات میکند
فقط خرج دارد و خرج و خرج و خرج
هیچوقت هم درکت نمیکند
اصلا گویی آدم نیست
زبان نفهم است
مدام گریه میکند و بهانه میگیرد
ولی بین تمام این خصلتهای جور و ناجور، زیباست، شیرین است، شاید معنای زندگیست، لبخندش به هر چیزی در هر کیفیت و کمیتی در این گیتی میارزد.
بیداری شبانهاش، بیخوابی شبانهات؛ خستگی روزانهات؛ اینهمه گویی بهترین خاطرات زندگیات هستند و شیرینترین لحظاتی که سپری میکنی و خرم از نیروی حیات با سمفونی موزون حیات به رقصی سبز درمیآیی و در این عیشِ عمیقِ غریزی، سرمست از شورِ شیرینِ حیاتی پدرانهای که ناگهان مرگی کدر، جنزده، ناجور و واقعا ناجور و بینهایت ناجور و ناشناخته خودش را به تو میرساند و به شکلی که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده، گلوی نوزاد هشت ماههات را سفت میگیرد و با خودش میبرد. به قدری سفت و جدی که میخواهی زبان به اعتراض بگویی:
قتّال دوران! ناشی! این یکی فقط بچه بود.
تو غدار باستان گردن کلفت! فوت هم میکردی هلاک میشد این قاصدک حیات؛ ناجور!
بوی ملیح عرق گردنش
لپهای صورتیاش
چانهی ریز گوشتالودش
تکان تکانهای دست و پایش
همگی در حلقوم مُحیل خاموشی، نیمبیتِ مرگ خواندند و به زندان ابدی خاک پیوستند.
ناجوانمردانه که سهل است؛ چه نابچگانه مُرد.
مُرد؟
عجب واژهی غریبیست برای مرگ چوناین شکوفههای لبریز از امیدی!!!
من "رفت" را ترجیح میدهم. "دیگر نیست" را؛ "خاموشی" را؛ من "هیچ کلمه" و "صرفاً "سکوتی محزون و خاکستری" را هزار بار ترجیح میدهم به هیبت و هیمنهی واژهی گنگ و بیرنگی چون "مُرد".
ای کاش فقط بزرگها میمردند.
بچهها را نگاه کنید! این خردهانسانها، این نوگلهای خندان، این شکوفههای طبیعت را چه به مرگ؟
لبخند اینها را چه به مرگ...؟
بیخبری این دردانهها را چه به مرگ...؟
کویر اوندلو
یک اخم...
نگاهی تند، گره خورده و ترش. سنگین و چکشگون. گویی فشاریست بر شانهها.
رهایی بعید مینماید و شادی بعیدتر. چهقدر گرفته، منقبض، اندیشمند، چروک، و خشک. هوی! بیخیال بابا!
ـــ لوکستر از اینها میتوانستی باشی و تو دل بروتر از اینی که هستی؛ چنین عبوس چرایی؟ چه قدر مَردی تو. نکند دروغ میگویند که عطارت زن است؟
کمی شلتر بگیری بد نیست، رفیق!
ـــ میخواستم لوکس باشم که از ممو پاریس و تام فورد خدمت میرسیدم قوقولی.
ـــ خب؛ نباش!
نظر صائب architect:
ملال آور [و تقریبا خطی] و همچنین گفتار دومشون: تحیر چرم بین تمایل به جیر و خودبودگی.
هر دو صحیحاند.
آکورد چرم در این کار نه به خود -در تصور ما از چرم- وفادار است نه به جیر. حتی از زعفران هم در رفع این تحیر کمکی برنمیاد. کاستارئوم آنقدر زود فلنگ را میبندد و بیچاره چرم آنقدرتر متحیر میماند و در مثلث عشقی بانو بنفشه و شاهدختْ زعفران خود را گم میکند که اصلا معاهده یونیسک.س بودن رایحه را جایی در نزدیکی جزایر تسامحآمیز مارلی و دیمتر لدر جا میگذارند و [باز هم طبق نظر درست جناب architect:] رایحه به سمت جغرافیای گرلن کویر اینتنس متمایل میشود.
خب بله! کویر اوندلو قبل از گرلن کویر اینتنس لانچ شده. به دلیل شهرت و وفور کویر اینتنس، چاره چیه دیگه؟
و البته میدونید که این ارجاع در هممرزی روایح لزوما به معنی تشابه و بلانسبت تماثل نیست: ابداً.
تقریبا هیچ رقص نتی در این کار وجود نداره. بد نیست اشارهای کنم به رقص "فلامنگوی" اسپانیایی که ریشه در فرهنگ آندلسی هم داره و اسماً بیربط نیست به شازدهای که ازش حرف میزنیم.
همه جا بین نتهای کویر اوندلو کاستارئوم هم قید شده که دماغ کمسواد و خشن من فقط در دقایق اول حسش کرد؛ شاید [و صرفا شاید] به دلیل چسبندگی بیش از حد نتهاش به هم، تفکیک سخت، در نتیجه کاستارئوم تا حدی گم و بین عود و چرم و روایحِ [کمی] دودی و گلی [به قولی] ذبح میشه حیوون بینوا.
(این قسمت متن مثل خود رایحه مقداری گنگ و خسته کننده شد؛ پوزش؛)
عود در کویر اوندلو بازیگر نیست، کاراکتر نیست، فراتر از یک نت در کنار بقیه عمل میکنه؛ شاید بشه گفت پیرنگ قصه است. هست، ولی نه شاخص و مشخص؛ بلکه مبهم و ساییده، گسترده بر تمام وسعت عطر؛ بومی که تمام طرح از چرم و زعفران و وتیور گرفته تا پچولی بر محور بنفشه رقصانْ، روی آن خواهند نشست.
صحبت از پچولی سابقهدار شد. پچولی این کار بسیار خاک و خُلیه و اینو بذارید کنار وتیور که اون هم دودی و خاکی و غبارآلود [و در شامهی من کمی هم آلوده به قهوهست]؛ دیگه میشه غبار اندر غبار اندر دود که نشسته بر زین چرمین اسبسواری به مصاف تلّی از گلهای رنگی میروند.
ماندگاری به زور تا دوازده ساعت و پخش هم نه چنان قدرتمند. این حوالی دیده میشه بالاخره.
نمیتونم بگم از دستش ندید؛ چون اگه از دستش بدید هم نمیتونه ضایعهی چندانی باشه واستون. چی بگم آخه؟
خودمونی بگم بهتون رایحهاش قیافه عبوس، هابیتی و زندگی جامعه گریز شوپنهاورو برام تداعی میکنه و به نظرم تصور شوپنهاور با این رایحه، بیش از اونی که هست، شوپنهاورترش میکنه؛ گرچه میخوام با اجازهی مدیر و رخصت از عزیزان لحظاتی براتون از عالیجناب اسپینوزا بگم.
پ.ن:
اسپینوزا میگفت اگر انسانها به دو نکته توجه کنند هرگز از بلاهایی که میبینند بیتابی نمیکنند و درد نمیکشند:
یکی توجه به علل حوادث و بلاهاست؛ با این توضیح که اگر شخص به علل حادثهای که رخ داده توجه داشته باشد، متوجه خواهد شد که هیچ امکان دیگری وجود نداشت جز آنچه که رخ داده و با این آگاهی که بر ضرورت(جبر) حوادث پیدا میکنه و از طرف دیگر عجز خود در ممانعت از این علل را میبیند، خواهد توانست درد خود را التیام بخشد. پس اگر پدر من مرده، طبق قانون علیت حتمیّتی در کار بوده و نمیشد گریزی ازش داشت.
همون "این اتفاق باید میافتاد و کاری از من ساخته نبودِ" خودمونِ حالا فلسفیتر و قابل اعتناتر؛ در واقع گویی حوادث پیش از آنکه وقوع یابند، در بطن علل طبیعیشان اتفاق افتادهاند.
و در عامل دوم میگفت:
اگر هستی چنین بلایی بر سر من نازل کرده، من همواره میدانم که میتوانست و میتواند بلایای بدتر از این هم سر راه من قرار دهد و تا امروز این اتفاق رخ نداده. بنابراین در همین حد که هنوز بلای بدتری بر سرم نیامده باید امیدوار باشم و از آزاری که میبینم کم شود.
خب! جناب اسپینوزا بالاخره تلاشی میکنند، ولی حتی اگر کسی به این دو مهم توجه جدی و مدام هم داشته باشد، باز نخواهد توانست مثلا درد فقدان عزیزی را آنگونه که منظور ایشان است، التیام بخشد.
مرگِ عزیزان، برای انسان همچون جراحیـــــیست که بدون بیحسی و بیهوشی انجام میشود. ما با دیگران ممزوج و متصلیم؛ با گذر سالها در درون هم رشد کردهایم و مثل نتهای کویر اوندلو به همچسبیدهایم؛ وقتی حلقهای از این زنجیر گم میشود، همراه او تکههایی از وجود ما هم بیرحمانه کَنده و دفن میشوند و هر کاری کنیم، نخواهیم توانست چیزی جز آنچه بعد از آن حادثه هستیم، باشیم. این جراحیها دردهایی به همراه دارند که تا مدتها شاید از بین نروند و قطعا ما را تبدیل به آدمی جز آنچه که بودیم میکنند.
فقط باید واقعیت را پذیرفت و با آن زیست:
انسان همواره رنج میکشد؛ گریزی نیست. باید ایستاد و از او آموخت و همچنان زندگی کرد.
باید همچنان روی زمین گام برداشت و زیر درختها نشست و کنار انسانها بود وُ باید همچنان نوشت و بوئید و کشف کرد.
من از انسان آموختم که امید... همیشه هست.