نظرات | Absurd
ترتیب نمایش
Khamrah
لینک به نظر 1 بهمن 1403 تشکر پاسخ به شهرزاد
عرض ادب و درود
انقدر که وقت برای کارهای متفرقه شده میگ میگ و من شدم کایوت که در `بی‌ارزش بودن` بحث فوق و `نچسب بودن` بعضی از نظرات و `فوق اعجاب‌برانگیزگی` برخی اظهارات و بروزهای سطحی، صرفا به تشکر از تشرهایی که سرکار زدید و علامت‌های تعجبی که کاشتید، اکتفاء کرده و بحث مزبوررو شایسته‌ی ارائه‌ی نظر جدی نمی‌دونم...

انسان! در قرن بیست و یکی!
ایرانی! پشتوانه‌ فرهنگی‌ی به قامت چند هزار سال داری!
اگر فقط یک نفس از خیامی، حافظی، شمسی، شاعری، فیلسوفی، ملایی، معلمی، استادی حتی شاگردی بابا، حتی `انسانی` بهمون خورده بود، هرگز هرگز همچین محفلی که برای فهم بهتر، نشر آگاهی، سخاوت در اشتراک دانسته‌ها و اشاعه‌ی فرهنگ نیک و نقد و بررسی روایح عالم تاسیس شده‌رو آلوده به بحث بالا نمی‌کردیم.
پُز؟
فرهنگ `نشان دادن`؟
ابتذالِ share اینستاگرامی عطرهام؟
اشتیاق به: (ببینید! ببینید! `منم` روژا داااو دارم؛ `منم` زرجوف می‌خرم: `منم` از باده‌ی هومبرت و بای کیلیان و بولگاری و هومبرت سر می‌کشم)
( داخل پرانتز نظر خودم‌رو بگم؟: فضای عطرگرام لابد برای معرفی عطر جدید و ناشناخته یا بررسی عطرهاییه که در عکس گذاشتیم دیگه؛ حالا کنارش یه نمه پز هم دادیم اشکال نداره، ولی حصر عطرگرامِ بیچاره در پز دادن و شوی عطرهای هایپ‌ و تکراری که دیگران هم قبلاً گذاشتنش، جفاست در حق نیتی که در تعبیه این بخش از سایت انجام شده.)

کافکا نمی‌دانم از `بادگیر` کدام `بلندی` افتاده که دیگر نمی‌نویسد؟
در کدام چاله چال شده‌ای کافکا! که `مسخ` شبه مدرنِ انسان پنچر و بی‌راننده را ندیدی؟
از کدام چشم افتادی و در کدام `قصر` جادویی، سوسک شدی که چشم‌های لوچ ما را به `محاکمه`ای در رویای مدرن `آمریکا`ییِ به جا مانده از مونرو، نکشاندی؟
ما پیچیده‌شدگان در ملحفه صورتی!
ما له شدگانِ نبرد `نمایش`!
ما در امنیت‌زادگان بنده آسایش!
ما دریده‌گشتگانِ کشاکشِ برندهای [صرفا] اروپایی و لوکس
که برای «یک مشت دلار» رقابتی غبارآلود می‌کنند!
به راستی ما... به کجا می‌رویم؟
یا اصلا نمی‌رویم و به عقب بازمی‌گردیم؟

این یک گفت: کمی آن‌سوتر سگی کودکی را به دندان گرفته عن قریب است که او را بکشد. به فریادش رس!
آن یک گفت: بگذار شال‌گردن مشکی‌ام را بپوشم و عطرم را بزنم. دمی دگر می‌آیم.
وقتی رسید کودک به جا بود، ولی گوش و حلق و روده‌ای برایش نمانده بود و سگ هم به نشان تشکر دم تکان می‌داد.
دغدغه‌ی نشان دادن عطرمان را داشته باشیم وقتی کمی آنسوتر این انسان است که ذبح می‌شود...


اگر هر گونه نظر هر گونه کسی قابل احترام و شایسته‌ی توجهِ، لابد این چهار خط پاره پوره هم نظر بنده‌است و سزاوار تشویق و تشکر و تایید و احترام!

استدعا دارم! بفرمایید! نشسته هم کف بزنید، کفایت می‌کنه؛ راضی به زحمت نیستم... =)

تکمله:
شخص خاصی‌رو مد نظر نداشتم و تک‌تک کلماتم فقط موضوع بحث‌رو شامل می‌شد: پز! جلوه! تلألؤ! خاصیدگی! اون هم با عطر...
24 تشکر شده توسط : هاشم پور آروین کاتبی
گرگی مهربان برای لحظاتی فرو رفته در پوستین میش؟
یا شیطانی که می‌گرید؟
دومی!

احاطه‌ای که چرم و دود و ادویه بر کار دارند و توهمی از عود که برای شخص خودم ایجاد می‌کردند ـ و بعید نیست که از مصاحبت متوغل در ابهام این سه شیطان جهان روایح ایجاد شده باشد ـ باعث می‌شود فضای عطر کمی موهوم و نامعین باشد. این شلوغ‌کاری به قدری هست که دماغ بی‌تربیتِ من نتونه از عهده تشخیص اون میوه‌ی نترسی که رفته قاطی این شیاطین شده بربیاد. باید از خود استفان پرسید یا اینکه رضایت داد به این دانه‌های قرمزی که اعلام کرده‌اند: شاه توت، تمشک یا ... هر میوه‌‌ی البته جنگلی... که میوه‌های باغچه‌ای کجا جرئت ترکیب با این روایح‌ سنگین‌رو دارن؟ همون اولش خورده می‌شن و تازه اگه بتونن دووم بیارن، در قالب کمپوت و برای مصرف در زمانیِ که اهریمنِ نابکار ما از گریه‌اش فارغ شده و بایستی به صرف صبحانه مشرف شود. خلاصه که باید جنگلی بود و وحشی تا بتوان لای این شیاطین به ظاهر غمگین بقا داشت و دوام آورد و خود را از انبوه سکوت این عفریته‌ها به دماغ مخاطب رساند.

چه خوب که مفهوم عمق‌رو به چینش و این‌چنین چینش نت‌هایی که در این عطر روایت شده، نسبت دادید؛ و الا که عمقی از این کار درنمی‌آمد اگر ترکیبی که فرمودید اتفاق نمی‌افتاد؛ اگر گل‌ها و چوب صندل در موقع مناسب روی کار نمی‌آمدند و اگر کهربایی آمیخته به تیزی اون میوه‌نترسِ، تصور سطح‌رو برامون ساده نمی‌کردند تا عمقی چنین دیده شود.
سطحی باید که عمق دیده شود
روشنی‌ی باید که ظلمت به نگاه آید
در منطق قدیم می‌گفتند:
تُعرَف الاشیاءُ باضدادِها
می‌تونم با نه چندان محفوف به یقین بگم:
اگر در هر عطری، چینش عناصر به شکلی که در این یکی‌ست اتفاق افتاد، حتما در اون اثر شاهد تضادی غیر دیالکتیکی و همسان از سطح و عمق خواهیم بود. عطر در عین اینکه روایتگر سطح است، منادی عمق نیز.
ــــــــــ
اهریمن قصه ما عاشق زنی شد که دیگری را در تجاوز به او وسوسه کرده بود. خواست جلوش را بگیرد، ولی دیر بود و از اینجا به بعد را شه.وت تصاحب رهبری می‌کرد. دریچه توحش به روح انسان پرتو سنگینی می‌اندازد. خدا هم هیچگاه نتوانست این دریچه را بپوشاند. در هر دوره‌ای هم پوشیده شد، فقط پوشیده شد: همیشه آنجا بود و به موقع بیرون می‌زد.
فقط کافیست دوربین‌ها را خاموش کنیم!
طمع لذت از این دریچه روان است.
باید به شیطان گفت فقط بخشی از علت به دست توست؛ باقی را میل، تحلیل و حادثه‌ست که رقم می‌زند.
حالام بی‌خود گریه نکن!
تو یکی خوب بلدی چجوری گریه نکنی و قوی باشی؛ تنها چیزی که بلد نیستی چطور وسوسه نکردنِ.

گریه ظالم، از مظلومیت اوست. قدر متیقن این است که روزگاری بوده که این ظالم، مظلوم واقع شده؛ و اکنون عقده‌هایی که چرک می‌دهند، چاهی که میزبان نعش است، دملی چند ساله که سر باز می‌کند، انباشت بی‌حد قساوت و... سوز گریه‌ای که ناگهان می‌ترکد و عرصه‌ی کویر را آلوده به خشم شیطانی خویش می‌کند. این، گریه‌ی خشم از چنین‌شدگی‌ست.
اینچنین چرایم؟
از کی آغاز شدم؟
خط ممتد جنایت از کدام نقطه نشات گرفت؟
این همه کژی و زشتی چطور آمد پدید؟
چگونه تو ای شریان شهادت شروع شدی؟
دفاعیه:
من اینچنین نه‌بودم! شدن را ناگاه و ناآگاه آغازیده‌ام...

نه از چرم نه از ادویه‌ها و نه از دود و روایح حیوانی گریزی نیست... حتی اگر می‌خواهی در اوج احساس، گریه‌ی نمناک خباثت‌آلوده‌ای را هم تصویر کنی، تو ناگزیر از در کنار هم چیدن این عناصر حول‌انگیز اسپایسی‌-حیوانی-اسموکی هستی.
در کنار هم بچین و نامش را ناله‌ی شیطان بگذار!
همچنان...؟ آیا رحمی هست؟
آیا مثل داستایفسکی رحم به حال این شیطان خواهیم آورد و دوستش خواهیم داشت؟ یا بسان اسپینوزا گرچه او را اسیر و اجیر سلسله‌‌ی علت‌ها خواهیم دانست، ولی همچنان او را سزاوار ملامت و سردی و محکومیت؟
تکلیف ما با این خبیث چیست؟
جدالی که هنوز هم فیصله نیافته و این مصلحت اجتماع است که حرف آخر را می‌زند:
اعدام!!!

گوش‌های تیزی دارم. از اون طرف شنیدم که یکی گفت:
هوی آبزورد! منبر نرو! بیا پایین بینیم.
اشکال نداره میام پایین. می‌دونم نباس زیادی وراجی کرد:)

جسارت شد جناب شوشتری.
متشکر و عذرخواهم.
18 تشکر شده توسط : هاشم پور الف ش
نگاهتون ارزشمند و زیباست
امید که چنین نگاه‌هایی بیشتر... تا تعشّقِ نوشتن بیشتر، نوش‌تر و دلکَش‌تر.
و الا که ما جذامیان عرصه‌ی چنین و چنان‌بودگی را چه به دو دو کردن و پنج و شش گفتن و از دیگران "غلط است!" شنفتن؟
سکوت رواست و بِه‌ْمنزلی‌ست که می‌توان گزید، اگر نگاهی چنین ارزش‌بخش به نوشتن و گفتن نباشد.
کتابها را می‌توان خواند و خورد و هضم و خُرد کرد و کناری گذاشت‌شان، ولی شعرها و عطرها... امان
سالهاست با عطرها در زد و نوشم. منْ آب و جهانِ آنها را و آنها خون مرا.
مانده‌ام اگر اینجا را پیدا نمی‌کردم، این حجم انبوه از صوَر خیالی و توشه‌های ثقیل‌ و پیچ در پیچ و گره‌خورده به دست و پای وجودم‌رو از کجا و در کجا باید تخلیه می‌کردم!؟
و کنون؟... از نوشتن و در عطرافشان.

تشکر از عطرافشان که علیرغم تمام مشکلات طبیعی (که انسانیم)، دریچه‌ای‌ست برای خوب‌دیدن و خوب‌نوشتن.
22 تشکر شده توسط : هاشم پور الف ش
عطا می‌گفت دروازه‌ی ورود به جهان عطر در طبقه‌ی چهل و هفتمِ و این طبقه برای از ما بهترون.

صرف نظر از اینکه خودشم چند دقیقه پیش از آسانسوری پیاده شده بود که نیم ساعت طول می‌کشید به هم‌کف برسه، باید ازش می‌پرسیدم منظورش چیه و مهم‌تر از این دلیلش؟
گره شالش‌رو یکم شل کرد و گفت:
خوب گوش بده عزیزم! کارگری که ماهی بیست/سی تومن حقوقشه اگه بخواد عطری که من دیروز خریدم‌‌رو (منظورش اوپوس ۱۳ سیلور عود لعنتی بود) بخره، تا آخر ماه فقط پول نون لواشش می‌مونه. حتی صبحونه هم نمی‌تونه بخوره؛ درحالیکه من دیروز سیلور عود خریدم و امروز چون دیدم الکساندریام داره تموم میشه، به سرم زده شارژش کنم؛ حتی می‌تونم یکی‌رم به گزینش تو بگیرم و اگه یکی دو تای دیگه‌م بردارم بازم مشکلی ندارم و می‌تونم هم بخورم هم بگردم هم بنوشم و هم به عشق و حالم برسم. کلا زندگی برا ما به ماه و سال و روز تقسیم نمی‌شه. ما همینجوری فقط زندگی می‌کنیم، ولی کارگر باید حساب سر ماهش‌رو داشته باشه.

عطا آدم باهوشی نیست؛ انگلس‌رو نمی‌شناسه و از مبانی مارکسیسم خبری نداره؛ فقط پول‌دار و مهربون و دست و دل بازِ. این حرفارم اینطوری که اینجا نوشته شد، نگفت. دَرهم و بَرهم و رو هم و تو هم بلغورشون کرده بود که ترجمه‌ای از مقصود گنگش‌رو تا جایی که از فهم ادبی کجم برمی‌اومد، واستون انجام دادم.



عطا اون روز یه الکساندریا ۲ گرفت و یه زولوجیست هیراکس به گزینش من می‌خواست بخره که چون نتونست پیداش کنه با کلافگی گفت بعدا سفارش میدم واسم میارن.

از عطا که مالک بلا قید انواع عطور نیش و دیزاینر و لوکسِ که بگذریم، می‌رسیم به م.الف: دوست دیگه‌ای که می‌دونم ابدا راضی نیست اسمش‌رو اینجا بیارم.
م.الف آدم با معرفت و فهیم و باشعور و فقیریه؛ از همونا که ورودش به طبقه‌ی اول هم ممنوعه. جاش کف خیابونِ و با ارفاق، نیم طبقه‌ی اول.
این م.الف بی‌چاره کلکسیونی نه چندان سرشار از لطافه و الحمبرا و ارض‌ الزعفران و زارا و یکی دوتام دیویدف داره که تازه اونارم به زور قسط و وام و قرض و دین و نسیه خریده.

عطا می‌ره مغازه یکی دو سه چهارتا عطر لوکس و خاص می‌خره و کارتشو می‌کشه و با عزت و احترام و اعتماد به نفس میاد بیرون و سوار بر تویوتا یا ماشینای دیگه‌اش میشه و برمی‌گرده خونه. و این همه فقط برای اینکه ملال مقطعی چند ساعته‌اش‌رو خاموش کنه. بارون هم که می‌باره باید بزنه بیرون.

اما م.الف! اگه بخواد عطری از لطافه بگیره یه ماه خیز برمی‌داره و بعد از یه ماه تازه می‌تونه شتاب بگیره و از خونه بزنه بیرون؛ با اتوبوس یا مترو بره بازارگردی و بعد از پرس و جو از چند مغازه به این نتیجه برسه که اگه از فروشگاه اینترنتی بگیره، به صرفه‌تره؛ در ضمن می‌تونه از فرصت طلایی خرید قسطی هم استفاده کنه، اونم با تخفیف بلک فرایدی.

اصلا لطافه‌رم همین م‌.الف عزیز بهم معرفی کرد.
یه روز گفت ابزورد جان از پیچ سمپل و زور باتل بیا بیرون. یه شرکتی هست اسمش الحمبرا، وابسته به لطافه ...

بعضی کاراش‌رو دیده بودم، ولی تست نداشتم. دغدغه‌ی تست هم نداشتم.
چند روز بعدش سرمو از لای کتابای نمورِ [به قول زوربا: ] به دردنخورم بیرون آوردم و سرکی تو گوگل مشغول جستجوی اسم الحمبرا و لطافه شدم.
چند دقیقه بعد نمی‌دونم چجوری شد یه نوشته‌ای دیدم با عنوان "هدیه‌ای برای روز پدر... عطرافشان"
سایت‌رو بالا آوردم و عطر تاباک از الحمبرارو دیدم که روی یه قوطی سفید ایستاده و یه توضیح یک خطی درموردش.
یکم داخل سایت گشتم و دیدم به به چه خبره.
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید :) خوشم آمد و خوش‌آمدم به جمع شما.

اینجوری و از این طریق با عطرافشان آشنا شدم:
راهنمایی م.الف و تصویر جناب اسعدی از تاباک در عطرگرام‌شون.
از همین‌جا هم از ایشون و هم از م.الفِ بی‌چاره تشکر میکنم.

و همچنان این مسئله برام گنگ و مایه‌ی تاسفه (مخصوصا بعد از ورودم به عطرافشان که با عطرگرام‌های غنی و گاه پرهیبت بعضی از همراهان مواجه شدم) که در جهانی (بخوانید مملکتی) عده‌ای هر چه بخواهند و هر طور، بخرند و مصرف کنند و مدام لذات جدید و تجربه‌های جدید و زیبا داشته باشند و برخی در همان یک تجربه هم ناکام و واپس‌رو باشند.
عطا و هم طبقه‌هایش (که ایرادی به ایشان وارد نیست، سوء تفاهم نشه) میلیون‌ها و میلیاردها برای عطر و تیپ و تکمیل استایل خرج کنند و م.الفی نگون بخت برای خرید باتلی از الحمبرای کپی کار و ارزان، دو ماه برنامه بریزد و نقشه بچیند و حقوقش را از صافی وام و قسط بگذراند تا بلکه به مقصود معطربودگی، فارغ از نگاه هنری و فلسفی و آسوده از عمق رنج بشری، برسد.

یکی صفر از صد و دیگری صد به حضورش صفری‌ست.
خوش به حال این؟
یا بدا به حال آن؟

همیشه دوست دارم آخر کار سوالی‌رو که سیلونه در پایان فونتامارا پرسیدرو بپرسم:

چه باید کرد؟

پ.ن از زبان رفقا:
باید از عطر نوشت. اینی که تو نوشتی داستان و چرت و پرتِ. مدیر هم باید در تایید چنین متونی تجدید نظر کنه :)

خب درد دل بود. گفتم کجا بهتر از عطرافشان؟ اومدم قامت بلند اوپوس‌رو در حد درک کوتاه خودم و فهم عرفی مخاطب پایین بکشم که خاطره‌ی عطا مجال نداد و قلم همچنان که همیشه، به بی‌راهه رفت.

این باررو ببخشید به دفعه‌ی بعد که به شرط حیات و قید خلاء وقت، متن مربوط به اپوس سیزده‌رو خدمت‌تون تقدیم کنم.
عرض پوزش بابت وراجی.
36 تشکر شده توسط : هاشم پور پویا محمدی
Fantomas
لینک به نظر 8 آذر 1403 تشکر پاسخ به marjanmohamadi
عرض ادب خدمت همه‌ی عزیزان
رسالت هنر؟
اینکه چنین آثاری را چه‌طور تحلیل کنیم و عملکردشان را چه‌گونه، مبتنی بر انتظار شما از هنرِ.
آیا هنر می‌تواند رو خط قرمزها پایکوبی کنه؟
آیا هنر [می‌تواند و] باید ارجاعی باشد به مذهب، آئین، عرف یا فلسفه‌ای خاص؟
آیا می‌توان از هنر [استفاده نه ها] سوء استفاده کرد؟
قرارگیری هنر در مسیر سود و سرمایه تا چه حدی معتبر است؟ و اصلا درست هست؟

اصلا آیا عطرسازی صرفا هنر است یا صنعتی سودآور و در خدمت طبقه‌ی مرفه و متمکن جامعه و چشم‌دوخته به جیب ایشان و وسیله‌ای برای ارضاء نیازهای حیوانی و انسانی و پر کننده‌ی خلاء اعتماد به نفس کوفتی بنی آدم؟ یا می‌تواند هر دوی این‌ها باشد؟
(عطرها می‌توانند با توجه به پیش‌فرض عطرساز و مخاطب از هنر و عطرسازی، ذیل هنر یا صنعتی سودآور جمع شوند)

پاسخ این سوال‌ها روشن خواهد کرد حق به جانب کیست. و چون از اساس پاسخ به این سوال‌ها بر هیچ اصل منطقی و دلیل دقیقی استوار نیست، لاجرم در دام پیش‌فرض‌ها افتاده، از چاله‌ی انتظارات شخصی به در نخواهیم آمد و در این صورت ممکن است هر دو نگاه به شکلی کاملا پلورالیستی، محقّ باشند. چرا که طوریت نگاه ما به هنر است که نتیجه این جدل را مشخص خواهد کرد.

هنر چیست و رسالتش؟
امکاناتش؟
حد ابتذالش؟
مشروعیت(بخوانید مقبولیت) سنت‌شکنی و عرف‌گریزی_ستیزی‌اش؟

آیا دلیلی هست برای رد نشدن از خطوط قرمز؟
۱ در نگاه دگم (چه مذهبی چه مکتبی) بله؛ دلیل هست.
۲ در نگاه مصلحت‌اندیشانه بله دلیل هست.
در این دو رویکرد هنر باید حد خودش‌رو بدونه و زیاد تاخت و تازه نکنه.
ولی در رویکرد لیبرالیستی به هنر خاصه در عصر مدرن و پست‌مدرن، خیر! هنر حدی نداره.
می‌تونه پ..رن‌رو بریزه تو سینما
می‌تونه مدفوع‌رو بکنه تو باتل
می‌تونه خطوط تصادفی‌رو به اسم نقاشی قالب کنه با نرخ نجومی
می‌تونه مِتالیسین باشه
می‌تونه تا حد اعلاء کفر (ب معنی انکار هر گونه ارزش و هدف و معنی و...) بتازه.
می‌تونه ماست‌هارو بریزه تو خورشتا
می‌تونه چرک و لجن و کثافت‌رو به خورد جسم و روان مخاطب تزریق کنه و بعضی‌ها عاشقش باشند.

بله. عرض کردم. رویکرد عطرساز و مخاطب در پاسخ به سوالات بالا مشخص میشه و دنباله‌ی هر رویکردی وضع ناموجود آینده‌رو رقم می‌زنه.

و عدم توجه ما به ابتناء بحث فوق بر پیش‌فرض‌ها در عصر لیبرالیسم، می‌تونه منشأ اختلافی باشه که اینجا شاهدش هستیم.
نظر خود بنده؟
مهم نیست. اصلا نظر هیچ‌کس مهم نیست.
انسان‌ها کاری‌رو می‌کنن که فکر می‌کنن درسته؛ گرچه درست نباشه.

گوالتیری هم استثناء نیست.
انسان نمی‌تونه پیش نتازه. و قطعا گوالتیری هم نمی‌تونست فانتوماس نسازه.
لابد اینجوریه.
فقط باید مواظب انسان بود.
هنر برای انسانِ نه فقط من و تمایلِ من.

از واژه‌ی آیا زیاد استفاده کردم که اقتضاء متن بود؛ عذرخواهی.
22 تشکر شده توسط : الف ش Mahmoudreza ganjali
_این! این! این!
_این؟
_همین!
همین؟
_پوچ!
_پوچ؟
یا به عبارتی طبل تو خالی؟ که فرمودند پر سر و صدا؟
پوچ‌رو که بکوبی می‌ترکه.
اینترلود پرده‌هارو پاره می‌کنه، می‌ره وسط‌شون می‌ایسته، به کسانی که اون‌ور دنیا بوش می‌کنن و می‌گن: "اع؟ این که چیزی نیست‌؛ بوی پرده می‌ده؛ پوچه، بریم اون طرف"، درپوش‌ شل می‌کنه و یه پاف سرمه‌ای عطسه می‌کنه رو پرده‌ی مقابلش و منتظر اون دماغی می‌مونه که نه از پشت پرده‌ها و سطحی و ساده و کلی؛ بلکه عمیق و معنی‌دار و با ذهنی روشن و لا‌پرده‌ای و میان‌دیبایی پرده‌هارو کنار بزنه و به سراغش بیاد و ادویه‌هارو از دودها و پرده‌هارو از چرم‌ها جدا کنه‌.

بعد از سال‌ها هنوز متوجه نشدم (البته شدم، خیلی ساده‌اس) چرا ماها عادت داریم تو همون شمّ وَ نگاه اول بزنیم و با قضاوت شخصی‌مون یه اثر هنری‌ مثل عطر یا یک فیلم‌رو جوری قضاوت کنیم که قاضی‌القضاتِ دیوان عدالت کیهانی هم برداره بره لای پرده‌ها به پرونده‌هاش رسیدگی کنه.
چرایی اصالت نگاه اول...؟
چرایی اصالت استشمام نخست...؟
تو عشق هم همینیما. در نگاه نخست! چی؟
عشق!
این عشق نیست. دمشقِ که زیر وحشی‌گری‌ها کوبیده و نوش جان نفرت خواهد شد.

فرصت داش! مجال بده به عطر بی‌چاره.
بذا جاشو تو دماغت پیدا کنه. بعدا تو یه موقعیت دیگه به دماغت می‌شینه. اونوقت پا می‌شی با یه مَن خجلت میای زیر همین عطر، ناله‌ی العفو سر می‌دی و آواز ندامت از قضاوتی که خوب نبوییده، کرده بودی.
خوب ببویید! عمیق ببویید! بارها ببویید و اگر دوست دارید و ندارید هم ببویید!
بله آزادید. هر جور دلتون می‌خواد بنویسید، ولی اینم لحاظ کنید که حتی میمون‌ها هم به رفتار یکدیگر 'پاسخ' می‌دهند. ما که آدمیم و مشتعل از شعله‌ی نقد. اصلا برا همینه که اینجاییم. نه؟
شناخت و اظهار شناخت! خب عزیزم! شناختی که در بستر حادثه رخ داده باشه، فاقد ارزش و به دور از ساحت صحّه گذاریه.
الان ما با این نظر شما چه کنیم؟
فقط بخونیم و رد شیم؟
لذت که نمی‌بریم. چیزیم که یاد نگرفتیم.
آیا اینجا صرفا پلتفرمی برای ارائه نظر شخصی ماست؟
حداقل بنده از سیاست عطرافشان در این زمینه بی‌اطلاعم.

با مصرف دکانت، تازه اونم نه همه‌اش، با همون پاف نخست، پا می‌شیم میایم اینجا آبِ‌رو و خاکِ‌کفش عطر و تجربه و درک و زیست دیگران‌ از اون عطررو زیر سوال می‌بریم و بعد هم به کمترین اعتراض، زجه‌ی آزادی و سلیقه و منم منم می‌زنیم.

احترام قائل شویم به مواجهه و ارزشمندتر ببینیم مواجهه‌هارو؛ هر چند که منجر به نفرت بشن.
اگر در جهان عطر صرف مواجهه و عمیق‌تر از اون زیست با عطر، برامون معنی نداشته باشه، خیلی چیزارو از دست می‌دیم. حیف نیست؟
شاید هم بنده در توهماتم. بعید نیست.

لطافه، اسد، اینترلود، شیخ شهید، نگرین!
ساعتی قبل اسدرو دیدم که به خاطر اون مقایسه، کمر بیلی آیلیش‌رو گرفته بود و تا نیمه خم شده به روش، چشمک می‌زد به اولترا میل که ظاهرا ده‌ها سر و گردن هم از این طفلکِ پر از سیکس‌پک، بالاتره.
اسد قویه. اسد بالاست. اسد زوروئه. اسد بد می‌زنه. عالیِ عالیِ. اسد اوه اوه نگو! اصلا محشره‌.
چی؟
اسد.
کجا؟
اسد.
با کی؟
اسد.
اسد نگو، هژبر بگو
ضیغم و حیدر بخوان
شیر و غضنفر بگو
و اینترلود بی‌چاره با هنری که در میان‌ِ پرده پنهان شدن از خودش نشون داد، بیشتر از پیشیِ یه سر و گردن پایین‌تر از ضرغامِ کلفتِ لطافه به چشم‌ها نیومد.

بیرون بتاز اینترلود! ذبح شدی. زیر دست و پای شیر موندی و پرده‌هات پاره شد. داش موقع سکوت نیست‌. میگن تو پر سر و صدایی. سر و صدارو که مردم واست بپا می‌کنن. تو همون ساکتِ بی‌رحم قصه‌ی انسان نیستی؟ تو همان سرودِ رنج و آهنگ تخفیف و گریز به خویشتن‌ترین نقطه‌ی خویش نیستی؟
مگر تو بازگشتی نبودی به خود؟ و این ماییم که با بوییدن تو و دیدن خود، متعجب که این چیست...؟ عجبا‌! تو دهانه‌ی وجود تاریک و ترسناک خود مایی! در سکوتت هماره بمان و بیرون نیا‌. سکوتی که نعره‌ی سوداگران عرصه عطربازییییییی، در آن گم خواهند شد. تو بسی بالاتر از خالق‌ات هستی. مخلوقی هستی که فراتر از خالق رفتی. شاگردی که به از استادی. نگرینِ آدمیزاده را چه به تو؟ از کدام عمق الهام شدی به دست‌های نگرین؟
تو را با نظرات تَبیره‌ای ما کار نباشد. به سکوتت برس!
کاریت نباشه. بذا من جای تو حرف میزنم:


چه نظرات عجیبی تحت لوای آزادی بیان!!!
یعنی هیچکس با خوندن چنین نظراتی، آبِ توی دستشو نمی‌ذاره زمین، یه دل سیر بخنده؟

چند هفته‌اس هی می‌خوام زیر چندین عطر ترشحات آلوده‌ی ذهنم‌رو بنویسم؛ خوشبختانه اصلا وقت نمی‌شه و آرامش شمام سر جاش می‌مونه. امشبم که از جبر ارادت به ساحت هنر و در واکنش به نظر یکی از دوستان دست به کیبورد بردم، کلی پشیمون شدم و لعن و نفرین به حضور بختکی‌ و عجله‌ایم کردم.

مثل پاسکال متاسفم دوستان عزیز که اونقد وقت نداشتم موجزتر و کوتاه‌تر از این بنویسم.
عذرخواهم.

فرصت بدیم به ... همه چیز. از جمله عطرها، خودمون، عزیزانمون و رفقای عطرافشان که هر چه خواستند بگویند. یا نگویند؟:)))))
33 تشکر شده توسط : الف ش 🄼🄾🄽🄰
واله
حیران و ایمن
با خیالی آسوده از عادت
تنها و در گرد کویر
با مرقّعی پر از وصله و نعلینی سفت و فولادی.
غبارآلود و خاکی... اشک می‌ریزی؟
گِل می‌شوند در این عرصات هیچ در هیچ و پر پیچ و در نپش گونه می‌خشکند.
تشنگی، اقیانوسی محیط بر جزیره‌ی حلقوم.
سیرابی، معجزه‌ای نامعقول و بعید.
بی‌آبی‌ی که نه می‌کشد نه رها می‌کند.
سیزیف را حق اعتراض نیست.
پرومته را جگر دریده‌اند.
سایه‌‌ساری نمی‌توان یافت جز سایه‌‌ی خود:
تنها خنک‌جغرافیای در دسترس، ولی باز دورترین

گفتم:
_دمی به زیرش بشین
آسوده باش!
گفت:
_نمی‌شود! باید از خویش جدا شد...
_از خویش جدا شو!
_نمی‌شود! خورشید بی‌امان می‌تابد.
_بهانه می‌آوری!
_نه!
_پا برای دویدن که داری؟ به سمت آن تپه بدو!
_ آن تل بی‌سایه؟
_ آری. به سمتش بدو! چیزکی آنجاست.
_'چیز'؟ مزاحی‌ست بیابانی؟
سال‌هاست که فارغ از وجود و موجود، 'چیزی' به چشم ندیده‌ام. 'چیز' دیدن در این هیچستان عجبی‌ست، ولی می‌روم. به نظر که بیارزد.
_می‌ارزد.

رفتم یا ... رفت. بی‌خیال! مدت‌هاست که دیگر نمی‌دانم کدام ضمیر را برای 'فعل‌'هایم استفاده کنم.
تلی بی‌چیز
مجرد از سایه
خالی از موجود
فارغ از هویت؛ که هیچ تپه‌ای جز انباشت میلیاردها غبار روی هم نیست.
من نیز می‌روم که بخشی از آن شوم
شاید خلائی که بین این غبارگان لیز می‌خورد و می‌لغزاندشان. پس از سال‌ها هنوز جز خلائی بیش نیستم.

هممممممم... بگذار ببینم... گفت: اینجا، کنار تپه، چیزکی هست...
کنار تپه بنشسته همی گفتم که کو کو؟ کو کو؟
دنبال چه باید گشت؟، وقتی نمی‌دانی به شوق کدام 'چیز' آمده‌ای؟
ولی نه! گویی چیزکی هست واقعا!
صبر کن!
اینجا بویی می‌آید...

خستگی، بهترین واژه برای توصیف 'میلی' که هر چه می‌دود به 'کام' نمی‌رسد، نیست... خستگی مزخرف است، ناقص است، ملوّث است، هیچی نیست؛ خستگی نه!
حیرانی چطور!؟ اشباع غریزه! تموّج میل! تشدید هوس! انبساط سودا! رغبت بی‌مرز!
ولی کام؟
خیر!
سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
ولی ما را توان دهش و سرمایه‌ی تمهید و تامین نبود.

اینجا کویر ناکامی‌ست؛ که اگر کام داشت، کویر نبود و اگر کویر است، خودش گل در بر و می در کف و معشوق به کامست، ولی سلطان جهانم در این کویر، ز چنین کام بی‌نصیب است.
افسانه‌ها می‌گویند جناب دانته هم از برزخ این کویر عبور کرده [و نغمه‌هایش هنوز هم ریگزارها را به رقص می‌آورد] و تق هرمس، این دوشیزه‌ی نجیب، بئاتریسی‌ست مشتعل و منتظر در این کویر ممتد، که شاید روزگاری دانته‌ای ویرانی و حیرت و غربتش را به پیشگاهش عرضه دارد.
چه‌قدر عطش که در این مواجهه به اقیانوس وصال خواهد ریخت؛ صفرهایی که به یک لحظه با قامت نحیف یک حائز معنی می‌شوند؛
عدد می‌شوند و به چشم می‌آیند؛ تو گویی چیزی شبیه به بی‌نهایت باشند؛ پرده‌ای که از میان دو آینه کنار می‌رود؛ انفجار سال‌های انبوه غربت از اصابت تیزی ناگهانی پیوند آتشین عشق
و ... ظهور تق هرمس در بینی‌‌.
البته نه هر دماغی:
بینی آن باشد که او بویی برد.
رایحه‌ی تق هرمس به دماغ خیلی‌ها خورده و خواهد خورد، ولی ادراک این گزاره که بعضی عطرها صرفا عطر نیستند و اوه اوه چه اعجازی درون این چراغ جادو خوابیده و چه قیامتی بپا خواهد کرد، وقتی اولین رهایی به جهان بیرون را تجربه خواهد داشت، خود مسئله‌ای‌ست غامض که فقط با خیالی شورانگیز و رها و آزاد از قید و بند است که می‌توان به آن نائل آمد.
باید درید این حریم مه‌آلود سلیقه‌ی شخصی و با نگاهی جویان به روایح نگاه کرد. رفقا حقیقت را نه در سیاهه‌ی الفاظ و متون؛ که در سفیدی زیر و بم و لای خطوط باید جست‌وجو کرد‌. آنجاست که حقیقتی نهفته، لذتی غنوده، معنایی نشسته، شهیدی افتاده و شیشه‌ی عطری شکسته. متن را بدرید تا به حقیقت برسید. روایح را بکاوید و بنوشید و ببوئید و نت‌ها را با گوشت‌کوب دماغ له کنید و از زیبایی‌اش لذت ببرید. آب در عمق خاک است‌. بکَنیم تا بیابیم.

تق هرمس با افتخار از این عطور است:
چه‌قدر رویش، چه‌قدر حرکت، چه زیبا دلبری و اشراق و مکاشفه‌ای. لبریز از هستی، جوش و نوش و شور و شوق و شعف و مستی!

در عرفان می‌گویند یقظه: بیداری. شکوفایی، آگاهی، التفات ...
چه سهل و صاف و ساده. بی‌آلایشی از وجنات این عطر می‌بارد.
یادم نمی‌آید در کدام کتابِ کدام نویسنده می‌خواندم(نقل به مضمون):

کمال یک اثر هنری به این نیست که حفره‌هایش را مدام پر کرد و به آن افزود؛ بلکه کمال یعنی [دانستن این نکته که] چه چیزی را درست در جای خود از اثر هنری حذف کنیم.
یکی از نمونه‌های عالی این روش، مولکول ۰۲‌ئه که معرف حضور هست و تق هرمس هم چه زیبا همه چیز را کنار گذاشته و چه خرامان و معتدل از بین میوه‌ها و چوب و خس‌خس و پچولی و فلفل عبور می‌کند و از هر کدام مشتی به نیاز خود می‌گیرد و شفاف و عفیف، رقصان و لطیف به مقصد خود می‌رسد:
نه چون سالومه‌ی سلطیه؛ که مانند بئاتریسی فریادرس و هرمسی دانا و حکیم:
در نهایت اعتدال!

چکیده‌ی متن:
هانس کریستین اندرسون.
تق هرمس پرتابی‌ست به بافت کلاسیک، سرشار از خوشبختی، بی‌آلایش، روان و پر از رنگ داستان‌های این بزرگوار.
بخوانیم تا بفهمیم!
23 تشکر شده توسط : Dz Gr الف ش
هوش‌دارید! که کارن یاتاقان جاسوس جنگل است در شهر.
هر جایی نزنیدش
زیاد باهاش ور نرید
به درد جلسات کاری نمی‌خوره
جلسات خصوصی هم که اوه اوه بی‌خیال
شاید فقط تو مهمونی‌های صمیمی و بلاتکلیف خطری نداشته باشه؛
سعی کنید همیشه تو یه صندوقچه تو تاریکی محبوسش کنید؛
پیرم که هست؛ کار کشته‌تره
البته از یه دوستی شنیدم که تو چند سال اخیر، زندگی شهری بهش افتاده و تغییر جبهه داده واسه این‌ور بازی می‌کنه، ولی بازم ممکنه چند جانبه باشه.
همونطور که لابد می‌دونید سلاحی که بیشتر ازش استفاده می‌کنه چوبه. ولی گیاهان سمی دیگه‌ هم تو دست و بالش داره.
بی‌تربیت هم هست. گاهی دود می‌پوفه تو صورت‌تون؛ البته پدرخوانده رو چه به بی‌ادبی، ابهتش با پاشنه‌ ادب‌رو خرد می‌کنه.
نگاه به نت‌های سبزش نکنیدا. اهل صلح نیست. مثل کمودو یهو دیدید حمله کرد.

حجم انبوهی از روایح سبزی که داره با اون کاستاریومی که ته شیشه خوابیده و زمزمه‌اش به وضوح شنیده می‌شه، یه معنی بیشتر نداره:

شما در میانه‌ی جنگلی مه‌آلود با گیاهانی جورواجور چشم باز می‌کنید. یا بمانید و داروینیست‌وار و نیچه‌طور قوی شَوید و زندگی کنید یا فرار کنید و راهی به شهر با عطرهای معمولی و متمدن‌اش پیدا کنید.
اونقدرام عجیب و پیچیده و سوررئال نیست که بخوام بگم فیلم the lobster رو ببینید، ولی می‌ارزه یه کوچولو نگاش کنید.
قدیمی‌ها می‌گن خود یاتاقان وقتی پاش به شهر رسید، قوی شد و موندگار شد و زندگی کرد و زندگی ساخت. سال‌های مدیدی بووود و همچنان هم هست. تکاملی عجیب برای یک عطر:
انسان‌وار؛ بلکه میمون‌وار؛
یعنی از عمق جنگل به قلب تمدن و شکوفایی؛ البته برای امروز نوستالژیک و کهن.

یکی نبود بگه چه کاریه؟
اومدی بین انسان‌ها که چی بشه؟
ما یه هفت هشت میلیارد آدم دور هم جمع بودیم و شوربامون‌رو می‌خوردیم و دوغ‌مون‌رو سر می‌کشیدیم دیگه.
مدام هم که اضافه می‌شیم: آخرش کارمون می‌رسه به ?what happened to monday.

بابا خود ما عاشق جنگلیم جان تو. هنوز سویه‌هایی از dna اجداد جنگلی‌مون اطراف سلول‌هامون می‌پلکن بالاخره. ما می‌خواستیم بیایم اونجا‌.
دیگه زحمت شد.
شما تشریف آوردید.
حالا یه سوال:
چرا انقدر جنگلی شما؟
مثلا خوب بود یه ذره مثلا ها یه ذره جنگلی_خاکی باشید. از اینا که درختاش مثل سبیل آدمیزاد پا به پا، سانت به سانت درنیومدن و یه مجالَکی هم به خاک بی‌چاره دادن.
چرا انقدر عمیق و مه آلود و سنگین و مرموز؟
چند نفررو دیدم که می‌گفتن اصلا نفهمیدیم این عطره چی می‌گه؟ چی می‌خواد؟
جان تو پیچیدگی زیاد دیدیم و داریم. این روزا سادگی بیشتر به دردمون می‌خوره. د.یالوم بیشتر به کارمون میاد تا اسپینوزا. کوندرارو دوست‌تر داریم تا توماس مان.
مغز تخمه از سوپر مارکت می‌گیریم و مشت مشت می‌ریزیم دهن‌مون؛
آخه می‌دونی؟ دندونامون طاقت نداره، یه وخ از چیک پوست تخمه ترک برمی‌داره
از دندون‌پزشکم که می‌ترسیم.
این پیچیدگی‌ها خم‌مون می‌کنه
قلنج می‌شیم
می‌ترکیم
دوست نداریم اصلا
نمی‌خوایم!
همینجوری راحتیم
آرامش‌مون‌رو نخراش.

ترسیم لیمیت روشنفکری و ادراک
حلقه‌های فلسفه‌ی مضاف
نقد شعر و رمان
انگشت‌های بر گونه
زانو زده در پیشگاه مدرنیته
تسلیم بی‌حصر اگزیستانسیالیسم
مفسر آیات نیچه
به دور از فهم و نقد و دیالکتیکی کارساز و راه‌گشا و صرفاً:
نماد بارز انتلکتوئلیسم ناقص و فلج
اوه اوه. ببخشید یه لحظه کیبورد از دستم در رفت، پرت و پلا نوشتم.
برگردیم به عطر:
ببین داش یاتاقان! تو دیگه عمری ازت گذشته. باید بدونی که این‌ روزا کارهای دیور و بلگاری و ورساچه و موگلر و... بیشتر خریدار دارن تا عجیب و غریبی مثل تو. تو اگه می‌خوای امروزم خریدار داشته باشی، باس شمشیری باشی بر گُرده این گوژپشت مدرن... چی می‌گم؟ فرانکشتاین کج و کوله... از این حیوانی‌های جدید یاد بگیر!
یا اینکه با انکار ماهیت خودت، حداقل یکم ساده شو بخرنت. ریفرموله بهترین گزینه‌اس.
البته اینم بگم یه عده‌ای هم دیوونه‌ی موجوداتی مثل خودتن.
خوش به‌ حالشون‌. خوش به حالمون که عطرایی مثل تو _گرچه جاسوس_ هستند و اوقات خلوت و حتی جلوت‌مون‌رو پر می‌کنند و یه مجالی به این تخیل سوتی‌مون می‌دن.
و چه‌ کار حیاتی و مهمی:
پر کردن وقت! کوندرا گفت: باید کشت این وقت‌ چسبناک‌رو. حالا چه با تارزانی مثل تو، چه با کندن چمن‌‌های پارک‌ که خودم این یکی‌رو اصلا نمی‌پسندم. باز "در انتظار گودو" نشستن یه چیزی؛ یا حداقل به کشتن دادن چند میلیون هم‌نوع، لای جنگ جهانی یه حالی می‌ده، ولی کندن چمنای سبز پارک؟ نه جون تو!
هر وقت هوای چمن کردم تورو بو می‌کنم.
و حقم میدم به کارن که ریفرموله‌ات کنه. بوی جنگل و اجتماع عظیم درختان بر امر بوپراکنی نباس اونقدر بمونه که مخاطب‌ مجبور بشه خسته از امتداد وسیع جنگل، به باغچه‌ی معمولی و 'محصور' خونه‌اش پناهنده بشه؛ به بوستانی از روایحِ اهلیِ گل. مای وی نرم! دلینای مخملی! تازه بازم جا داری برای ریفرموله:
بزن بشکن خرابم کن
غلیظم من، شُل‌آبم کن
نخست چوبم چو گندم کن
وانگه در آسیابم کن

بذار آسیاب‌رو بوی یاتاقان برداره. نون‌مون طعم شِوید و نعناع بگیره و از تلفیق این سبزا با سیاهی‌ی مثل مشک لذت ببریم‌.
فقط دیگه اونجا یاتاقان بازی درنیار و شمشیر نکش. آسیاب می‌شکندت، خمیرت می‌کنه ها.
از ما گفتن.
این کارا شایسته زمان درگیری‌ات با یونان و روسیه بود.
الان عصر گفتگوها و نوشتن‌هاست.
بشین طومار بنویس. مثل من! بالاخره چند نفر آدم صبور پیدا میشن، تحملت کنن و احیانا دوستت داشته باشن.
و الا که مثل سهروردی باش و آخر کار، بی‌خیال گشودنِ قفل این "بدون عنوانِ" میشل باسکیارو شو و برگرد به جنگلت. ""ناکجاآبادی"" که شاید تو همون خلوت جنگل پیداش کنی و از این غربت پنجاه ساله خلاص شی‌.

غربتی خواهم ساخت
آشنایان همه را
جمله از حلقه‌ی غربت
به برون خواهم راند
دل به سر سر به دلم خواهم دوخت
چشم‌ها خواهم بست
پنبه در گوش گذارم شاید
شاید برسد روزی که
شانه‌ات من باشم و
زیر سایه‌ی زلفت...
بنشینم و سهراب بخوانم باز
و البته صائب تبریزی :)
27 تشکر شده توسط : الف ش مجید شهرآبادی
بی‌نهایت(infinite) را نه بدایت نه نهایت پیداست

بی‌نهایت از اول تاریخ جزء یکی از جالب‌ترین مفاهیم اندیشه‌ی بشری بوده‌.
گاه اونو به فوزیس(حالا طبیعت) گاه به لوگوس(حالا عقل) و گاه به خدا نسبت داده‌اند. و گاهی هم دیده شده که در ریاضی و فیزیک بی‌چاره‌رو از دست فلسفه نجات داده، سر و صورتش را اصلاح کرده و قابل لمسش کرده‌اند.


چه زیبا مفهومی. شاید از میل و اشتیاق انسان به آنگونه 'شدن' می‌آید؛ پیوستن به بی‌نهایت، محدود و مقطوع نبودن، نصفه نماندن، بی مکان و خارج از زمان بودن.
انسان می‌دید که اگر خودش هم چنین نباشد و نتواند باشد، بایستی این خصوصیات در موجودی جمع باشند:
موجودی فراتر و برتر از او.
و انسان از ارسطو به این‌سو خواست که خدا آن موجود باشد: طبیعتی که اسپینوزا ناطق اعظمش بود‌. پیام‌آور صلح و ارزش.

رحمت این بی‌نهایت بر ژرژ کانتور جسور و بی‌احساس که درک ما از این بی‌نهایت را مخدوش و با ابهام و شکست مواجه کرد‌.
بعد از آشنایی با جناب کانتور بود که تصمیم گرفتم بروم برای جستجو؛ البته نه برای زمان از دست رفته، که به خاطر بی‌نهایت از دست رفته. سالهاست که جستجوگر بی‌نهایت از دست رفته‌ام. شما نمی‌دانید آن همه عظمت بی‌خلاءش را برداشته کجا رفته؟

بزرگواری گفت:
در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی!
چند نفر گفتند باتل‌های بنتلی، سری اینفینیتی‌هارو بگرد؛ نبود!
مثل دیوژن کلبی شدم که در روشنایی صبح چراغ به دست به دنبال انسان می‌گشت و نمی‌یافتش.

خب این شعرها و فلسفه‌بافی‌ها هیچ ربطی به این عطر نداره. در واقع بهتره بگم این عطر هیچ ربطی به مفهوم بلند و عمیق و به سختی قابل تصور بی‌نهایت در ذهن انسان‌ها نداره.

اسم را یدک می‌کشد، ولی به پندار بی‌نهایت هم نمی‌رسد؛ چه رسد به 'افشا'ی حقیقت بی‌نهایت یا 'بازسازی' آن و حتی 'ربطی' مشنگ و کور به مفهومش.

دنبال شعر نباشید. این عطر فقط عطر است. زیباست، ساده‌ست، قابل درک و ملایم و 'مهم‌تر از همه' معمولی، ولی به قامت نام بامسمایش نمی‌رسد بی‌چاره؛ حداقل قیمتش که هیچ سنخیتی با نامش ندارد :)

قطعا متوجه هستید که نام چه‌قدر اهمیت و موضوعیت دارد در اثر هنری (فارغ از نماد)؛
خب ناتالی جان! وقتی اسم عطری‌‌رو می‌گذاری infinite انتظار می‌ره نه به خود بی‌نهایت، حداقل به نود و نه برسی، نه اینکه تو شش یاتاقان بزنی و بگی بنتلی بود دیگه. چه می‌شد کرد؟

ولی به پاس تمام زیبایی‌هایی که روزگاری مهمون‌مون کردی، این یک بی‌دقتی‌رو موظفیم که بهت ببخشیم. کور بشیم اگر نبخشیم‌‌.
مادر احساسات عمیق و زیبا!
کیمیاگر جهان ثروتمندگرا و ثروت‌مند دوستِ عطر! این یک سادگی و از دست در رفتگی دوست‌داشتنی‌رو به یک تار مویت می‌بخشیم.
اصلا شما ارباب. غلط بکنیم نقدی کنیم:
نقد نیست؛ تشکر است از دهان کودکی ناز کرده و نُنُر از مادر خوش‌بویش.

رایحه زیبا مثل همیشه، بنفش و لطیف مثل اسطوخودوس، سبز به مانند سدر، سیتروسی و از یک جایی به بعد خوش‌بویِ ادویه‌ایِ نه چندان ادویه‌ای! در یک کلام مناسب برای خود ناتالی عزیز.

انتظار ماندگاری و پخش از کاری که چندین سال از تولیدش می‌گذره و قیمتش اینه، شاید منصفانه نباشه؛ Nothing too much، ولی این یکی‌رو هر چی بلدید بزنید تا بوش دربیاد. که خب این حرف قطعا در نگاه عزیزانی که از کارهای لطافه و آرماف و... بهره‌مندند، اشتباه خواهد بود.
25 تشکر شده توسط : ایوب مختاری الف ش
Ultra Male
لینک به نظر 4 مهر 1403 تشکر پاسخ به Mahmoudreza ganjali
سپاس از توجه‌تون

انسان همواره درد می‌کشد و کسی جز خودش قرار نیست به دادش برسد؛ و این 'بی‌تفاوتی' و 'بی‌خیال عبور کردن' مهلک‌ترین سمی‌ست که هم در ادیان و هم در نمادهایی که گاه در فلسفه دیده می‌شود، مورد مذمت قرار گرفته.
لابد قصه برخورد نیچه با اسب را خوانده‌اید.

چرا که نه؟ قطعا عطر هم می‌تواند نسبت به این سم جهت داشته باشد، آگاهانه یا ناآگاهانه.
یکی از دوستان ما با شنیدن حکم اعدام برای دو نفر از ... که نه به جرمی خاص بلکه به خاطر اند.یش.ه‌هایی خاص گرفتار شده بودند، خودش را فورا از بلژیک به ایران رساند؛ لابد برای نجات انسان‌هایی که هیچ نمی‌شناختشان.
چه‌قدر انسان! چه‌قدر شریف!

گمان نمی‌کنم کسی از آن مردی که هنگام عبور از زیر پل با صحنه‌ی دردناک ت.ج.ا.و.ز به الکس مواجه می‌شود و برمی‌گردد، دل خوشی داشته باشد.

این دغدغه‌مندی نشان حیات آدمی‌ست. کسی که نداردش، باید در زنده بودن خود تردید کند.

بی‌چاره مدیر عطرافشان؛ به خاطر مسئولیتی که زمانی در زمینه‌ی عطر بر دوش خود احساس کرده و نتوانسته "بی‌تفاوت" از کنار مسئله‌ی 'عطر' بگذرد، امروز مجبور است شعر و وعر‌ امثال مرا بخواند و تحمل کند :) و مثل خیلی از عزیزان نمی‌تواند خودش را راحت کند و بی‌تفاوت از کنار متن نامربوط به عطر و داستان‌پردازی‌های شاعرانه‌ی ما بگذرد.
عرض پوزش جناب.
اگر می‌توانستم جبران می‌کردم.
19 تشکر شده توسط : الف ش هاشم پور

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2007 - 2025 Atrafshan