سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟
Rasasi Catherine - رساسی کاترین عطری زنانه ، شیک و خوش بو می باشد .
رساسی کاترین در دسته عطر های گلی آلدهیدی قرار می گیرد
اسانس های بکار برده شده در این عطر ترنج ، لیمو ترش، ترکیبات سبز ، آلدهید ، صمغ گالبانیوم، نیلوفر آبی ، رز ، یاس، سنبل ، گل برف ، مشک ، خزه درخت بلوط ، سدر ، چوب صندل سفید می باشد.
نوع عطر | ادو پرفیوم |
برند | رساسی (رصاصی) |
گروه بویایی | گلی آلدهیدی |
کشور مبدأ | امارات متحده عربی |
مناسب برای | بانوان |
اسانس اولیه | ترنج ، لیمو ترش، ترکیبات سبز ، آلدهید ، صمغ گالبانیوم، نیلوفر آبی |
اسانس میانی | رز ، یاس، سنبل ، گل برف |
اسانس پایه | مشک ، خزه درخت بلوط ، سدر ، چوب صندل سفید |
دوستان عزیزم سلام
رساسی و اجمل برای ما ایرانی ها خاطره انگیزها هستند . از محالات است که دوستان عطردوست خصوص قدیمی تر ها با یک یا چند عطر ازین دو خانه خاطراتی ویژه نداشته باشند .
اصلا به نوعی همین دو برند بودند که سطح توقع ما را در ماندگاری و پخش بالا بردند ( بر اساس قیمت )
حتی دوستان جوانمان نیز حداقل یک کار ازین دو برند را آزموده اند و خاطراتی ساخته اند .
کاترین برای من سرفصل است در رایحه . ایضا خاطراتی بسیار ازین عطر دارم که در انتها عرض خواهم کرد برای دوستان خاطره دوست .
ابتدا توضیحی ازین عطر زیبا عرض کنم .
رایحه اش مرا شوکه کرد اول بار ! تا آن روز بی تکرار بود .
یک رایحه ی سبز آلدهیدی دارد که بی نظیر است . چنان سبزی و تلخی و شیرینی و تندی و ترشی در هم آمیخته اند به توازن و تعادل که در کمتر عطری شاهد آنیم . از سویی روایح گلی و صمغی در انتهای قدرتی که برای هماهنگی لازم است حضور دارند .
هیچ کدام بیش از آنچه که باید باشند نیستند ایضا کمتر از آن !
روایح سبزی و آلدهیدی و تلخی و گلی و صمغی جلوه ی کاملتر و بارز تری دارند .
شلوغ است اما به هیچ وجه شما را آزرده ، دلزده یا گیج نمیکند . این از خواص شاهان عطور است . هرچند قیاسی مع الفارق است لیک این شلوغی ی متعادل و هماهنگ مرا به یاد عطرهای روژا داو می اندازد .
از نظر من این عطر سرآمد عطور این خانه است البته من همه را تست نکرده ام . بین تقریبا سی و خرده ای که تست داشته ام تا کنون .
عجیب است که سالها پیش تعداد عطرهای موجود در ایران ِاین برند بیشتر از حال بود !
کاش نسخ جدید همچون همان قدیمی هایی که من دارم باشند . اگر اینچنین است تستش را از دست ندهید . برای همه ی سنین بویژه بانوان شاداب و با کلاس مناسب است .
تا همین جا هم طولانی شد !
ازین به بعد را فقط دوستان خاطره دوست بخوانند ! شاید این حسن ختام باشد برای مدتی ! دیشب به این فکر میکردم که مدتی کمتر حاضر باشم و در عوض به گرفتاریها برسم خصوص اکنون که خداراشکر تعداد دوستان دلسوز عطرافشان ایضا پرتجربه ها بیش از پیش شده ست و رو به کمال است انشاله . تقریبا میشود گفت ۲۴ ساعته مشغول عطرافشان و عطور شده ام :) کمی زیاده روی ست ! و اما چرا مهتاب ؟
چهار سال ام بود که اهواز بودیم . همسایه ی روبروی ما دختری بود بنام مهتاب . پدرش رئیس ساواک اهواز بود . همبازی ی من بود . مامان بازی میکردیم و من ، هم پدر بودم و هم دکتر !
از کودکی عاشق دکترها بودم که البته دلیل دارد و شاید روزی گفتم . او هم مادر بود و بیمار ! عروسکی هم داشتم بنام شهین که فرزندمان بود . توی حیاط یک دستشویی ی دیگر هم داشتیم که اطاق معاینه ی ما بود :)
ما که از چیزی سر در نمی آوردیم اما میرفتیم به معاینه ی تفاوت ها :)
تا یک روز مادرم دستگیرمان کرد و از آن به بعد درب مطب تخته شد ! جواز پزشکی ی ما را هم باطل کردند . یک روز با گریه به مادرش میگفت من هم میخواهم ! مادرش میگفت چه ؟؟
میگفت از همون ها که پسرها دارن ! مادرش نگاهم میکرد و میگفت : چه ؟ بستنی ؟ بیسکویت ؟ بعد که فهمید گفت ووی خدا مرگم دهد ! این چیزها را کجا دیدید ؟ گفتم توی اطاق عمل :) سال ۷۴ که در خدمت منتقل شدم لشکر ۹۲ زرهی اهواز رفتم به خانه مان که بعد از ما عمه ی مادرم آمدند آنجا . رفتم سر بزنم . آنها هم هنوز در همان منزل بودند لیک سالها بود که پدرش خارج بود . همه ی قدیمی ها آمدند به دیدار . مهتاب هم با کلی عکسهای قدیمیمان آمد و اتفاقا روز عقد اش بود ! چه دختر زیبا و شایسته ای شده بود و بوی عطرش همین بود ! این ازین مهتاب !
همزمان دختری زیبا در همسایگی ی ما بود آنهم بنام مهتاب در کرمانشاه که قبل از خدمت و حین آن ، آنجا بود .
سال دوم خدمت منتقل شدم کرمانشاه . تختی زده بودم در حیاط و آنجا میخوابیدم . مسئول کارخانه جات آرد طرف قرارداد لشکر ۸۱ زرهی ی کرمانشاه بودم . ساعت ۹ ماشین می آمد دنبال ام و با لباس شخصی میرفتم برای امضا و اعزام کامیونها که بار زده و آماده بودند ، به شهرهای استان . همانجا هم صبحانه میخوردم . این که این شغل حساس و پر خاطرخواه را چرا به من دادند هم ماجرای خود را دارد که بماند . خلاصه :
هر روز میدیدم باران می آید ! یک چشمم را باز میکردم میدیدم آسمان که صاف است ! دی !
نکند پرندگان نشسته بر درخت بزرگ حیاطمان کاری کرده اند ! دوباره میخوابیدم و بلافاصله دوباره باران می آمد !!
تا صدای جیر و جیر تخت می آمد به این معنی که بیدار شده ام و نشسته ام ، صدای دویدن کسی از حیاط همسایه می آمد !
تا فهمیدم بعله ! مهتاب خانم از ساعت پنج صبح پشت پنجره ی طبقه دوم مشرف به حیاط ما مینشیند به تماشا ( آخر این کلاغ دیدن دارد ؟؟ ) و بعد حوصله اش سر میرود و به بهانه ی آب پاشی ی حیاط شلنگ را به سمت تخت من میگیرد و تا بیدار شدم دوباره میدود به تماشا :) در خیابان که مرا میدید چنان رنگ پریده و لرزان میشد و نمیتوانست حرکت کند که خودم ناراحت میشدم . دستش را روی قلبش میگذاشت و مثل گچ میشد ! هورمون عشق قویترین است ، عشق چه ها که نمیکند ! آن اواخر می آمد بالای دیوار به قصد صحبت ، میگفتم برو پایین دختر الان می افتی !
بوی عطرش همین بود که مرا مدهوش میکرد . از وقتی فهمید که عاشق عطور و این عطر خاص ام دستمالی را آغشته به عطر میکرد و می آمد روی دیوار و آن را پرت میکرد نزدیک صورت ام تا با بوی عطر بیدار شوم !
من همیشه سر به زیر و فراری بودم از دختران . هنوز هم اینگونه ام . و اتفاقا به قول دوستان و به همین دلیل مهره ی مار دارم :) بین دوستان رکورد داشتم ازین باب :) عجیب نیست ؟؟
بخواهم نام ببرم طوماری میشود !
البته دلایل خانواده و بوکس و شیکپوشی و عطر کمی تاثیر داشتند . بیش از همه کنجکاوی ی آنها
خواهرم میگفت داداش کلی از دخترهای دبیرستان راجب تو میپرسند ! گفتم چه بود دیگر !! آلن دلون ام ؟؟ میگفت نه ، میپرسند فلانی با چه کس دوست است که هیچ نظر به دیگران ندارد ! و باور نمیکنند که پاسخ اش هیچکس است !
بارها به منزل که می آمدم میدیدم دو سه دختر از دوستان اش در اطاق اند و دوربین آورده اند به عکس از اطاق و ویترین ادکلن ها ! آقا کامبیز قصد ازدواج نداری ؟ بلافاصله فرار میکردم :)
اکنون برخی اوقات خودم را در آینه نگاه میکنم و میپرسم : به واقع پنجاه سال ات است ؟؟
کِی پنجاه سال ام شد ؟؟ همین دیروز بیست سال ام بود که !!
سرعت عبور جوانی بسیار است و همین است که میگویند قدر جوانی را بدانید ، لیک جوان ها زمانی معنی ی این جمله را درک میکنند که ازو عبور کرده اند !
البته هیچ کس به ما نگفت چگونه قدر جوانی را بدانیم و باید چکار کنیم ؟!
من میدانم ! انشاله اگر عمری بود خواهم گفت به دوستان ام که چگونه قدر جوانی ی خود را بدانید که الحق مهم و سرنوشت ساز است .
از خدا میخواهم هماره جوان باشید و جوان بمانید و تنها از دل و تجربه پیر شوید انشاله .
با لبخند :)