پُلیکس؛ دیوانه ی فانتزی!
بچه های En Aparté همشون با من دوست شدن و به عقیده ی شخصی ام که یک زن هستم پلیکس و اوتغِکویدان، برای خانم ها، در زمان و مکانی خاص، قابل پوشش تر اند.
بدانید و آگاه باشید که:
Prolixe's gonna be your partner in crime!
مثل جوکره..یه هارلی می خواد که دیوونه بشه و بپره توی مخزن اسید..اون هم قطعا پشت سرش می پره پایین..
Action/Adventure/Fantasy
....................
زمان با پلیکس به شیرینیِ تمام سپری شد!
بازیگوشی های تکه های آناناس و آب شدن ذره ذره پولکیِ زعفرانی.. کمی هم شیرین بیان برای من!
من برایش از درختانِ پرتقال و شکوفه های خُفته باغِ پدربزرگ گفتم؛ او خندید و بینی ام را قلقلک داد؛ من هم خندیدم!
من آن زمان طمع داشتم! ولعِ چیدنِ رز های خوش آب و رنگ؛ و ردِ سرخِ آن اشتیاق که همیشه بر انگشتانم بود!
تابستان بود و ناگهان آفتاب رفت و باران آمد و تا شروع به باریدن کرد، قطع شد! انگار آمده بود تا تنها بر لبان وحشیِ رز بوسه زند!
تا حدودی رزینی؛ به همراه تنباکو و ترشیدگیِ رگه رگه و ذاتا چسبنده! کشش دارد! و جالب اینجاست که هر چه عمیق تر بو کشیدم، شیرین تر شد..
وجهی خاکی و چوبی نرم که مرا نوازش کرد!
زمزمه وار خواند:
sing with me, sing for the year
sing for the laughter and sing for the tear
sing with me, if it's just for today
maybe tomorrow, the good Lord will take you away
;)
خانم سالمی من معتقدم ما انسان ها، تفسیر و برداشت و گاهی قضاوت هامون از انسان های اطراف، وابسته به خودِ ما است.. به نحوی ممکنه ما یک خصوصیت و خُلقی در درونمون داشته باشیم و اغلب شاید از وجود اون نا آگاه باشیم..(بد و خوب، تفاوتی نمی کنه) و همون خاصیت رو نسبت بدیم به فرد/افراد مقابل.. خلاصه ی کلامم اینه که؛ این شما و روح شما است که ناز و لطیف و زیباست و باعث میشه من رو ناز و لطیف ببینید:)) محبت دارید:)
آقا سعید، بنده همین هفته ی پیش با گاسپار نوئه قرارداد بستم که از این به بعد براش فیلم نامه بنویسم.. ها ها ها ها
این داستان: شکر های بی پایان؛)
سوا از شوخی، من در برابر ایشون مثل این جوجه رنگی های توی بازارم:)
پ ن: عزیزان من تلفظ واژه ی irrévérent رو تصحیح کردم.. ایغیویغان صحیحه، چرا که این حرف 'é' ئی خوانده میشه..
حالا اگه irreverent بود میشد ایغِوِغ:)
تا همین جا متوجه شدم؛)
تقویت زبان فرانسه خود را به ما بسپارید؛)
Irrévérent از لاین En Aparté کلاسیکی نامتعارف است. اگر عشقِ تابو شکنی داشته باشید برای شما ساخته شده اند و فرقی هم نمی کنه مرد باشید یا زن..
تنها کافیه اجازه بدید به خلوتتون نفوذ و به شما پر و بالِ رهایی بدند..
و اما من ایغیویغان رو در درست ترین زمانِ ممکن تست کردم. به خونه اومده بودم، پوستم گرم و مرطوب، پیراهن مشکی رنگِ بلندی از جنس لنین به تنم، شالی مشکی بر سرم و کیفِ عینک چرمی بر گردنم، و تنها آرایش ام سرمه مشکیِ داخل چشمان سرخ شده ام بود که کمی از اون در لا به لای مژه های پلک پایینم پخش شده بود..
سه چهار پاف از Irrévérent رو به مچ چپ ام اسپری کردم و بسیار لذت بردم! دلم می خواست در لحظه هدفون ام رو بردارم و پینک فلوید گوش بدم اما سر درد مجالم نداد..
...................
خشک طبع، گرم، جدی.. ظاهرش را که ببینید گمان می کنید شاید نشود با او به صلح نشست و نگاهِ تیزش شما را گرفتار سازد و آزارتان دهد اما اینطور نیست!
هرچند کمی تندخو است اما، وجهی خاکی در درونش نهفته است و رگه های شیرینی بر جانش نشسته..
به واسطه ترنجی سن و سال دار او شیفته ی قدمت است.. نظم دارد و نظیف و تمیز است.. عمق دارد و کمی جلوتر، بیشتر گرما می بخشد! دستانش گشاده، آغوشش فراخ و مملو است از عود!
نرم و کمی خامه ای و وهمی از لبخندی تلخ..
و بسیار غنی!
.....................
در آخر؛ من را به یک فنجان قهوه ی دم کرده دعوت کرد اما منتظرم نماند و رفت...
و این بار پوستِ لعنتی، این جغرافیای خشکیده، مجالِ همنشینیِ بیشتر با او را به من نداد..
ایغیویغان برای من آن دوستی بود که دوست داشتم با او باشم و با او وقت بگذرانم.
و من قانع بودم؛ حتی به لحظاتی بس کوتاه و ساعاتی که بس سریع می گذشتند!
حتی بدونِ جرعه ای قهوه!
باری، من چِشم در راهم...
گَرَم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم...
:)
space song
که پلی شد، زمان از ثانیه ۲۵ ام تا ۵۲ ام چندین ساعت کِش آمد..
خلسه ای در میدانِ نقطه صفر! خلاء!..
هیچِ مطلقی که یک پوچیِ مطلقا خالی نبوده و نخواهد بود! ذره ها دارد باردار؛ که به هنگام تولد، مرگ را به دو دیده تماشا می کنند..
متناقض نماییست بس زیبا همچون چشمانِ تیزِ میخکگونِ زنی در شبی غبارآلود.. دودِ آتش گرفته، ظاهرا مات و حالاتی یخ زده که در صحنه ی تئاتر اعجاب انگیزِ دیگری، آن چنان احساساتش را به زیر پوستت تزریق می کند که از چشمانت فوران کنند!
و آن زمان که همه چیز فدای هنر می شود و هنر فدای عشق، به ناچار سکوت خواهی کرد..
ردِ خشکیده ی اشک بر گونه های سرخ ات باقی ست.. کمی تلخ می شود همچون ریشه ی زنبقی به خواب رفته، متفکر و مضطرب!
مرثیه ای، از نو سَر داده می شود از برای سرابِ سدر و گُلی گُم گشته در لا به لای آن آشفته بازار و رقصِ بی محابای خس خس! و از نو حلاوت خواهد بخشید به هنگامی که رسوخ می کنی بر قلبِ او..
بازیگوشیِ سرکوب شده دخترکی خفته بر جان اش.. عطرآگین؛ گورماندی میوه ای..
و شب که به پایان رسد و روزی دیگر از راه، تو تنها ۲۷ ثانیه در حقیقی ترین تکه ات زندگی خواهی کرد و بعد از 'حال' و بعد از 'تو'، دیگر کسی تکرارِ تو نخواهد شد...:)
سلام آقای روحانی:)
زیر سایه ی شما عزیزان شکوفه های تازه سر به بیرون آورده ی آدمی مثل من بزرگ میشن، رشد می کنن، بارور میشن...
مرسی از شما آقای روحانی و دیگر عزیزانم؛)
خداوند حافظ تک تک شما باشه🌹
لود
به موجودی وحشی می ماند.. از فرسنگ ها، امواجِ فروسرخِ گرمایِ خون رگ های شریانیِ اندامِ گُر گرفته ام را جذب کرد! به استقبالم آمد و من، باید وَ باید لمسش می کردم همانطور که نباید!
من می دانستم لمس و نوازش نمی شناسد، زبانِ خوش نمی شناسد، زبانش سرخ است، سرش سرخ است!
به زیر پوستِ خشکیده ام نفوذ کرد؛ بینی ام را به خاک مالید، خاک و خون به پا کرد! خاکِ سرزمینی قحطی زده، تشنه، آتش مزاج؛ آتشی که زیرِ خاکستر است و نفس می کشد!
اتمسفری دودی، شیرین، غبارآلود، شاید دارویی، و ماهیتی خفه کننده دارد!
رگه های آشکارا از ترشیدگی و نهان از مدفوعِ حیوانی که زیرِ آفتابِ سوزانِ تیرماه، مانده و مُرده باشد!
وهمی از بویِ خونِ پیچیده در بینی، تلخ، کمی گس و گیاهی..
ناآرام همچون اسپندِ بر آتش! من نیز قرار نداشتم..
و او منتظر بود! منتظرِ من و تماشای من همان لحظه ای که سقوط می کنم!
لحظه ی اعتراف و تسلیم شدن!
او، تنها در انتظارِ شنیدنِ یک جمله بود؛ 'حق با توست'...
من با او صلح نکرده و نخواهم کرد، اما دوستش دارم!
و وسوسه ی فشردنِ دوباره زنگِ خانه اش همیشه با من خواهد ماند..
سلام خانم نظری
استفاده از این عطر در تابستان اذیت کننده است خصوصا اگر شامه و مغزتون نسبت به عطر های گرم و تند حساس باشه..
به نظرم فعلا نگه اش دارید و هوا که سرد شد دوباره ازش استفاده کنید ببینید به چه صورته. برای فروش عجله نکنید..
سلام به همگی عزیزان،
ببینید دوستان، آیا بخش آپدیت جدید قوانین رو مطالعه کرده اید اخیرا؟
مدیریت با توجه به صلاح دید اعلام کرده اند که هر نظر طولانی، بحث های اضافه که سبب تنش بشه، داستان سرایی ها و رساله های دلگشا...تایید نخواهند شد. و در صورت نادیده گرفتن قوانین، منجر به مسدود شدن اکانت ها خواهد شد..
مال کِیه؟ تقریبا داره یک ماه میشه حالا بنده حضور ذهن ندارم الان..
مشکل شخص من چیه؟ مشکل من اینه که الان یک ماهه قوانین آپدیت شده، چهار پنج ماه هم هست نصف دوستانی که رساله دلگشا می نوشتند، یا نیستند یا بلاک هستند.. منم که دیگه حرف اضافه نمی زنم، سعی میکنم فضای عطر رو به تصویر بکشم تا اینکه جملات فانتزی استفاده کنم.. پس چرا باز میاین از این دست حرف ها میزنید؟ چرا در حاشیه به سر می برید؟!
من گمان میکردم با آپدیت قوانین همگی شما نفسی آسوده خواهید کشید و خواهید گفت: آخیششش، راحت شدیم.. ولی می بینم نه:( باز هم ادامه داره این داستان:(
این میدونید مثل چی میمونه؟ مثل این که منِ نوعی بیام بگم، دوستان لطفا به جای اینکه فقط بنویسید عطر بوی حرم، مرده، حلوای مراسم خاکسپاری، دوستش دارم، دوستش ندارم، گلاب، بد بو، لوکس، جذاب، و و و میده، کمی و فقط کمی هم تشریح فضا و نت و کانسپت کنید که مفید باشه! آیا کسی که داستان سرایی تا به حال کرده است و 5 صفحه برای اجداد از دست رفته اش مرثیه خوانده است، به خودش اجازه داده بیاد حاشیه ی اضافه درست کنه و از این حرف ها بزنه؟ من ندیدم تا به حال..
چرا ما به جای اینکه کارِ خودمونو انجام بدیم و سعی کنیم مفید تر واقع بشیم فقط دنبال حاشیه و صحبت اضافه هستیم؟ اون هم راجب نظری که مثلا مال یک سالِ پیشه:[
یه شخصی همین دور و اطراف گفته بود عطر ها بدبخت هستن.. بله آقا:) بخت خوشی نصیب بعضی از اون ها نمیشه...
من ایکاروس رو خیلی نمی شناسم اما یک گفته اش همیشه در یاد و ذهن من حک شده، و اون هم اینه که، ایکاروس هیچ وقت خودش رو عطرباز ننامید! همیشه گفت من مصرف کننده هستم:) این خیلی ارزش داره..خیلی زیااد:)
خانم سولماز، آقای شوشتری ممنونم واقعا از محبت و لطف فراوان شما:)
هرچه هست رو از شما عزیزان آموخته ام. حاضرین و غایبین سایت..
یادی کنیم از هانی، مسیح، پرنیان، ملودی و آقای سخی که چند روزیه غیبت دارند.. جاشون بسیار خالیه..
مودِژَغ اُبسکیوغ جنگلیست که مهِ انبوهِ کندر آن را احاطه کرده است. به واسطه ی ادویه جات فلفلی و نعناع هندی، مژک های بینی ام لحظه ای حسی شبیه به سوختن و سرد شدن را دریافت کردند؛ و دیگر تابستان نبود!
یک فصل و یک ماه جلوتر، پاییز شد و سوزِ سرما سبب شد تیغه ی بینی ام یخ بزند.
در طب سنتی می گویند همانقدر که بادِ بهاری مقوی ست، بادِ پاییز مضر است؛ با بدن همان کاری را می کند که با برگ و شاخه درختان!
رز بس فریبنده بود! چنان مرا وسوسه کرد که حاصلش شد زخمی عمیق، به تیزی سوزن بر سر انگشت اشاره دست چپ...
تنها برای چند دقیقه تعدادی انگور فرنگیِ گوشه گیر، که بر شاخگان یکی از درختانِ آن جا نشسته بودند، حواسم را به خود پرت کردند و درد انگشت از یادم بردند...باد وزید و آن ها را کَند و با خود برد، مه را برد، برگ های خشکیده را برد، آن رز را برد..
هوا صاف شد، بارانی مُشک بوی، نم نم و سلانه سلانه، طاقِ آلونکی چوبی را نوازش کرد..
کمی شیرین، کمی تلخ، بسی مخملی..
اهل خلوت است، شب و تاریکی را بسیار دوست دارد، ساکت است، احساس کردم شاید کمی منزوی هم باشد..
مشکی است یا سرمه ای تیره، پاییز است، باد است، جنگل است..
بی نهایت زیباست!
زن هم می تواند باشد به شرطی که علاوه بر آن خصوصیاتی که گفتم، استایل و آرایشی گوتیک نیز داشته باشد؛)