نظرات | nazanin
ترتیب نمایش
متاسفانه در اُوِرچِر هیچ بُعدی را نیافتم که ترغیبم کند او را دوست داشته باشم..
اما بین دو احساسِ ناهمتا مانده ام! تنفر از بی‌ظرفیتیِ شخصیتی‌اش؛ یا محترم شمردن حال و هوایش! ازش بدم بیاید یا به عنوان شخصی قابل احترام نگاهش کنم!
ده بیست تا نت و آکوردِ بعضا دوست‌داشتنی، یک جا زورچپان شده اند در حلقوم‌اش! من را یاد انسانی‌ می‌اندازد که پایش را فراتر از ظرفِ وجودیِ خود گذاشته و، عوضِ به تعالی رسیدن، بی‌راهه می‌رود.. به هر یک از ما توسط معبودمان ظرفیتی عطا شده و بر حسب آن میزان، امتحان خواهیم شد و رنج خواهیم کشید! و نیز، او، تنها همان قدر به ما تکلیف داده و نه بیشتر.. اما اگر انسان بخواهد، ظرفش را بزرگ‌تر خواهند کرد! تا که آدمش که باشد!...
اما اورچر نمی‌خواهد.. فلسفه می‌خواند، می‌نویسد، مطالعه میکند، اما تفکر نمی‌کند.. زنجیرِ کلمات، چون طنابی بر گردنش آویخته می‌شوند، به خوردِ وجودش می‌روند، و مغزش را بسته و دلش را تاریک می‌سازند! چون یک پوچ‌گرا حرف می‌زند و عمل می‌کند..مغزی شلوغ همراه با نشخوار فکری.. تاکسیک است و این سم را مطلقا در خونِ شما تزریق خواهد کرد!
سه ثانیه، نسیمی از رایحه پای‌سیب و اندک زعفرانی که درون بافتِ شیرینی رفته باشد.. به علاوه یک قاشق مربا خوری شیره توت! این اُپنینگ، مثلا قرار است وجه اشتراک این عطر با نسخه زنانه‌ اش باشد! آیا حقیقتا می‌توان او را جفتِ اورچر زنانه خواند؟ من اینطور فکر نمی‌کنم.. قلبش را خواهد شکست؛ به راحتی!
این رخ بدقلقِ حیوانیِ گلاویز شده با مشکی اوردوز کرده و تیغه‌های شمعدانی، ستون‌های خانه‌ای اند که او درون خود بنا کرده و تنها، آنجا سکونت دارد! دانه های کندر در آن خانه زیر پایش لِه خواهند شد.. سرگیجه‌های ادویه‌ای دارد و معجونش ترک نمی‌شود.. عصاره‌ای حرارت دیده از دارچین، عسل، خرمای شهد دار و زنجبیل! او این معجون را جام جام سر می‌کشد و آن مایع داغ، بر زمین، روی کندر‌های لگدمال شده، بر بدنش؛ از لبانی خشک سرازیر می‌‌شود و می‌ریزد.. در هم آمیخته می‌شود؛ با موهای ژولیده و تنِ عرق کرده‌ اش..
باری؛ آدم‌ را به فکر فرو می‌برد.. مثل او را زیاد دیده ام.. حال همچنان مانده ام بین آن دو احساسِ ناساز...
47 تشکر شده توسط : Farnoosh @lirez@
سلام، تحلیل بسیار زیبایی بود!
ممویر دقیقا همینه. مردی آرام، فروتن و محجوب.. طبع بلندی دارد و قلبی وسیع.. مهربان و فداکار.. درد هایش او را اینطور پرورانده... واقعا از زیبا‌ترین هاست!!

یادمه آقای سخی گفته بودند، عشق راهشو پیدا می‌کنه:) هرچند جبر کمر شکن و راه دشوار، اما همیشه یه روزنه ای وجود داره که میشه از همون عبور کرد.. امیدوارم هممون بتونیم روزنه ‌های زندگی رو پیدا کنیم و به حرکت ادامه بدیم..
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور؛)

41 تشکر شده توسط : Farnoosh علی
بعد از سومین باری که اسپری‌اش کردم متوجه شدم یک جای کارش می‌لنگد!

فهمیدم دو قطبی است و یک قطب‌اش ۹۶ درصدِ مغز را اشغال می‌کند! پر از همهمه است و کرکتری برون‌گرا دارد که مدام اظهارِ کلام و حضور می‌کند! چنین موجودی را مکسیمم هشت ساعت برای یک روز از شش ماهِ سردِ سال می‌توانم تحمل کنم.
صمغی رزینی‌‌روغنی است (حاصل لامی)، که به راحتی به جمجمه شما خواهد چسبید! و گویند لامی نابود کننده بلغم است، اما اینجا عامل کهیر!
فلش‌لایت های اَسِتون کنش است و رگه‌های مقطع روغنی واکنش.. بطور مداوم هم حضور دارند. به علاوه‌ی یک استریمِ خامه‌ایِ شیری‌وانیلی. این رگه‌ی خامه‌ای، مانند خنده‌های نیمه مصنوعیِ فردِ پر حرف به پرت و پلا های خود است! اسباب دل‌آشوبه:)
خطوط کامپلکسِ ادویه‌ای‌فلفلی ای که دارد، اجزاء جدا نشدنیِ شخصیت او هستند.. براده‌های دارچین، ادغام شده با دودِ ناشی از سوختنِ چوبی که مغز استخوانی نیمه‌ مرطوب دارد..
یک مرز مشخصی میان دو قطبِ بوندلس وجود دارد که بخور هندی، مشغول پاس‌بانی از آن است! هر چند لحظه یکبار و به طور گسسته، به مژک‌هایتان می‌رسد! همان لوبان است! نقابی مُشک‌آلود و نامحسوسِ پودری دارد.. قهوه ترک می‌نوشد؛ تا حد خفگی تنباکو دود می‌کند و به قطبِ دیگر می‌نگرد! ترشیدگی، خاکسترِ گیسوانش می‌شود. خاکستر؛ آن شنونده خوبی که پرسش می‌آید چرا ساکتی، و پاسخ‌اش تنها لبخندی محو است!
خس خس و پچولی، کنجی نِشسته و رخِ آزرده خاکستر را در فضایی غبار‌آلود تشریح و تقدیس کرده و روی پیکره‌اش خاک می ریزند!
آن چهار درصد! آن فیلمِ قدیمیِ سیاه و سفیدِ چند دقیقه ای!..
من به هوایِ تماشای آن چند دقیقه، از نو، اسپری‌اش می‌کردم و تنها به همان خاطر بَوندلس را دوست داشتم...

یونی‌سک.س و مناسب روزهای بسیار سرد.

36 تشکر شده توسط : Farnoosh هاشم پور
کُلِ نفسِ فرد را، تنها با بدی‌هایش نمی‌توان زیر سوال برد!
مومِنتس این را خوب می‌داند.
دوستانش محدود‌ اند و عاداتش منظم و پیدا. مونوکروم پوش است و علاقه‌مند به طیف قهوه‌ای و نورپردازی‌های تاریک. میانه‌رو ست و اهل مطالعه و از میان نویسندگان، به ساد توجه می‌کند!
هرچند زیر و بمِ گفته‌هایش را در نمی‌آورد اما، در پسِ ذهن، پاره‌ای شان را مرور می‌کند..
با پلیدی به خوبی آشناست؛ فضیلت را به درستی می‌شناسد!..

فکر می‌کردم طبع اش مطلقا گرم و مرطوب باشد؛ اما نسبتا گرم و خشک است! فضایی بوزی‌الکلی دارد که بدش نمی‌آید جَوی دیکتاتوری بر جمع حاکم کند! یک عودِ بی‌جانِ محو شده دارد و پیکان‌های لطیفِ وانیلی‌خامه ای که نگرانِ کلامِ شیوای چوب صندل اند؛ غافل از اینکه صندل وود روزه‌ی سکوت گرفته!
سویه‌هایی بخوری وَ گس که میلِ زیادی به کنش هرچه بیشتر با لادن دارند و گران‌رو تر و رزینی تر می‌شوند..
حس و حالی قره‌قروتی و ملس که با شیرین‌بیان بسیار رفیق است.. یک شیرینیِ دیگر هم برای من دارد که حاصلِ شیره‌انگور است! دل‌زننده نیست بلکه در عینِ مَلاحت، بازیگوشی های زیر پوستی خودش را دارد! این ترازِ متعادلِ میوه‌ای را دوست دارم؛ حتی اگر حاصل جبر باشد! یا حاصلِ استقبالِ آقطی‌سیاه از این حکومت!
آقطیِ سیاه؛ سرد و خشک، گَس و گیاهی‌آلدهیدی.. ابروانِ درهم و برهمِ ادویه‌ای دارد و اندامی درشت که شیمی پوستش چرب است! اما زورش نمی‌رسد! زورش به پاییز نمی‌رسد...
دوست داشتنی‌ است! رنج را اندوخته بشر می‌داند..‌
مرور می‌کند؛ 'ویرانی، چون آفرینش، دستور طبیعت است'..
*مِی نوشد به مه‌تاب و حالی دل پر سودایش را خوش می‌دارد:)

مارکی د‌ِ ساد
*عُمَر خیّامِ نیشابوری

32 تشکر شده توسط : Farnoosh فرهاد
Outrecuidant
لینک به نظر 29 آبان 1402 تشکر پاسخ به Rezvani
درود به شما،
این جمعِ عزیز رحمت‌اند در این خونه.. نعمت‌اند و نوشته‌های من، شکرانه‌ای دست و پا شکسته...
خداوند شما و دیگر دوستانم رو حفظ کنه🌸
22 تشکر شده توسط : Farnoosh فرهاد
سه‌گانه اِن‌اَپَغته بر روی رنگ مشکی، قهوه‌ای سوخته، و قهوه‌ای تریاکی بسیار خوب خودشان را نشان می‌دهند.
یک شب اوتغِکویدان را بر یک مانتوی مشکیِ ابریشمی اسپری کردم و بیرون رفتم.. دوستم به محضِ نزدیک‌ شدن به من، با لبخند و عمیقا عطرم را بویید.. خیلی خوش گذشت.. اغلب بیرون از خانه به من خوش نمی‌گذرد اما آن شبِ معتدلِ تابستانی، کلی راه رفتیم و چهار‌راه ها و خیابان ها را سانت زدیم و اوتغکویدان می‌تازاند و من سرمست از این حجمه خوش که مرا احاطه کرده بود...

تار و پودِ ابریشم رایحه را نرم‌تر کرد و رنگ مشکی‌اش به وزین بودنِ آن افزود. یک رایحه پخته‌ وَ پرمغزِ صابونی که گَه‌گاه به هل ناخنک می‌زند و زنجبیل را بر شانه‌های استوارِ کندر رها می‌کند!
شخصیت این عطر در دستان کندر است! عمق دارد؛ بسیار عمیق؛ هرچند محدود اما میزان‌اش نامعلوم است و این خود نوعی پیچیدگی است و بسیار زیباست!
با رز هم‌نشینی می‌کند و قرار است با این‌کار به ما بفهماند که هرچند مسکوت و جدی، اما لبخند‌ش شیرین است و خود اهلِ ظرافت و لطافت!
یک باغچه دارد که گل‌هایش را سیراب می‌کند و خاکِ برگ‌هایشان را با دستانش می‌گیرد!
پیراهنی بلند بر تن دارد که تنباکو به خوردِ تار و پودِ ظریفش رفته و حبس ابد دارد!
حسِ عجیبی دارد این شاهنامه به پایان رسیده!
چون دانه‌های درشت مرواریدی که از پلکانی چوبی و بس طولانی، هم‌آهنگ و هم‌وزن، به پایین غلت می‌خورند و، دانه دانه، مقابل پای می‌افتند!
پلکانی نامتناهی که سقف‌ش آسمانی است یکدست و پر ستاره! و آن مرواریدها، گویی کودکانِ ماه‌ اند و تحفه‌گانی که اینبار نه در دریا، بلکه بر دامانِ پیراهنِ او فرود آمده اند. :)

46 تشکر شده توسط : Farnoosh فرهاد
این نیمچه مخلوق، رگه‌های معطر و سبز خودش رو از چندین گیاه آورده..
ابتدا شاید وَ شاید پوستِ لیمو‌ترش باشه؛ اما بدانید دیگه پاش رو در مرکبات فراتر نمی‌بره! پس این چهره‌ی نیم‌شرقیِ فوژه که وِجهه‌ای از مرکباتِ معطر رو درون خود جای داده از کجا میاد؟ از در هم آمیختگیِ افسنطین و سرده و درمنه! شفافه و خداروشکر تا پایانِ کار هم چهره‌اش رو مکدر نخواهد کرد! تا انتها کار رو خوب اما با دستانی لرزان جلو می‌بره! مثل خواننده‌ای که فالش نمی‌خونه اما در ادای نت‌های بالا و پایین، به حنجره‌اش فشار میاره!...
سرده یا همان نراد به لحاظِ ظاهرِ برگ هایی که داره و رایحه‌ی معطری که می‌سازه مثل کاجه.. اما فوژه‌تر، کلاسیک‌تر و تداعی کننده‌ی خاطرات باربرشاپی!..
افسنطینِ شیرین یا تلخ؟ من می‌گم شیرینی که در نشست و برخاستِ با شمعدانی، رنگ‌باخته وَ کمالِ همنشین موجب پدید اومدن ردِ پایی از اوقات‌تلخی در او شده! اما هم‌چنان تلاشش بر اینه که گرم ‌وُ صمیمی باشه، غافل که آوازِ درمنه بلند‌تره! زورش می‌چربه و آوایِ بی‌حالِ شیرینی زیرِ دست و پایِ تلخی، له می‌شه..علفی‌تر، آفتاب خورده تر، و تیز تر می‌شه...
در آخر، این رطوبتی که به رایحه قدرت می‌بخشه، نیروی محرکه‌ای هست که دستانش را بر قفسه سینه وانیل فشرده، به او شوک داده تا ضربانِ قلبش رو بالا ببره!
وانیل به دیدِ من از اول ماجرا حضور داره اما نیازمند احیا‌ است! تب داره وُ طبیب بر بالین!...

با تمامِ این تعریفات و توضیحات، کاراکتر ندارد که ندارد! ببینید، این مسئله صحیحه که این لاین رو به افتخار مکان‌هایی در ایتالیا ساخته‌اند اما دلیل نمیشه هیچ چیزی از خودش جهت شرح کرکتر و یا عاملی برای تقویت پرسونایِ فرد، نشان نده!
پورتا ونزیا شهری آرتیستیک به یاد آورده میشه چرا که مملو است از آرت گالری ها و موزه ها! بیایم اصلا بی‌خیالِ شهر و موزه و گالری بشیم؛ این عطر رو اگر در یک عبارت ترجمه کنیم به این می‌رسیم: "هنرِ مدرنِ شوخ‌طبع"!
عین اثری به سبک کوبیسم‌ه که نقاشی ناشی اون رو طراحی کرده؛ با تفکر بر اینکه کوبیسم به جای عمق، تنها تمرکز بر 'دو بُعد' داره..پس کُلا 'عمق' جز کَشک چیز دیگری نیست!
اغلب، هنر مدرن رو نمی‌پسندم چون آرتیست‌ها خیلی ناشی شدن! حرکات عجیب و غریب از خودشون در میارن و اثراتی بی‌سر و ته، تحویل مردم می‌دن! دَک و پُز از‌ سر و روی این عزیزان می‌باره! یبار به یه مجسمه برخوردم که یه تیکه فلز بود روی یه سنگ..ازشون پرسیدم این دقیقا چیه؟ گفت از اونجایی که اسمی براش انتخاب نشده اطلاعی نداریم که چیه ولی قطعا کانسپت داره:/ آیا این شمایلِ هنر بر آدمی اثر می‌ذاره؟ چه میزان؟‌ من میگم صفر! پوچ!
چه هنری‌؟! وقتی در یک مرکز آموزشی مردم لباس استایل می‌کنن و چهارتا قلم به دست، پُزِ آرتیست بودن میگیرن و در سرویس بهداشتیِ همونجا، مستخدمی غذای خودشو توی اون مکانِ آلوده بخوره و نره بیرون روی صندلی‌ها بشینه و بگه خجالت میکشم!!
هنرمندانِ ما برن و بیان و دست‌های رنگیِ خودشونو بشورن و نیم نگاهی خرجِ اون زن نکنن و اون زن بیشتر در صندلی خودش فرو بره...
من با دوستم اونجا بودم..اون داشت باهاش حرف می‌زد.. من فقط نگاش می‌کردم..من زبون ندارم اینطور مواقع.. صدا ازم در نمیاد.. فقط نگاه میکنم..من نگاه می‌کردم! چشمای خاکستری‌شو..اینکه چقدر رنگ نداره چشماش! حتی شالِ صورتیِ روی سرش هم اون لحظه رنگ نداشت! از کنارش که رد شدم دیگه هیچ کدوم از تابلو ها هم رنگ نداشتن...رنگ‌ها کم آورده بودن در برابر شمایلِ سفید و سیاهِ اون زن!
رنگِ چشماش خار شد و رفت توی چشمای من! خواب‌و بهم حروم کرد...

34 تشکر شده توسط : Farnoosh فرهاد
Overture Women
لینک به نظر 24 آبان 1402 تشکر پاسخ به Rezvani
زیبا نگاه شماست!..
ممنونم از توجه و محبتتون🌹
11 تشکر شده توسط : Farnoosh Amir
Passeggiata In Galleria Vittorio Emanuele II
لینک به نظر 23 آبان 1402 تشکر پاسخ به سعید رضایی شوشتری
سلام :)
ممنونم از لطف و محبتتون🌹از شما عزیزان آموخته و همچنان می‌آموزم.
14 تشکر شده توسط : Farnoosh فرهاد
Alba sui Navigli
لینک به نظر 23 آبان 1402 تشکر پاسخ به complihanicated
محبت دارید.. ممنونم🌸
10 تشکر شده توسط : Farnoosh M  Wolf

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2007 - 2025 Atrafshan